دفتر دانایی

رازنامه ی میراث عرفانی ایران

هفت شهر عشق

 

هفت شهر عشق را عطار گشت      /    ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم  (مولانا)

 

هفت شهر عشق یا هفت وادی در اصطلاح عرفان شیخ عطار نیشابوری مراحلی است که سالک طریقت باید طی کند که طی این مراحل را به بیابان های بی زینهاری تشبیه کرده است که منتهی به کوه های بلند و بی فریادی می شود که سالک برای رسیدن به مقصود از عبور این بیابان های مخوف و گردنه های مهلک ناگزیر است .شرح کامل و تعلیم این هفت وادی مخوف که در واقع راه حضرت عشق است در کتاب منطق الطیر در قالب داستان سفر مرغان به رهبری هدهد و حکایاتی که رخ می دهد آمده است.

 

منطق الطیر :

 مثنوی پربار منطق الطیر را شیخ عطار برای بیان حقیقت شناخت پروردگار سروده است و در آفرینش رمز مرغان و زبان و سخن گفتن ایشان و جان دادن همه و زنده مانده سی مرغ تنها یک سخن دارد تا بگوید: " هر که خود را شناخت، خدا را شناخت."

 به حقیقت نیز منطق الطیر عطار دارای اشعاری فوق العاده زیبا و مضامین عرفانی بلندی است که هر یک از آنها انسان را مدهوش و فریفته خویش می کند، اما حظ و بهره واقعی را تنها کسانی می برند که اهل معرفت و تفکرند.

عطار درباره منطق الطیر خود می گوید:

 اهل صورت غرق گفتار منند        /              اهل معنی  مرد اسرار مننـد

این کتاب آرایش است ایام را         /           خاص را داده نصیب وعام را

 

هفت وادی :

در منطق الطیر هدهد که نماد پیر راه است خطاب به مرغان عالم قبل از شروع پرواز از هفت صحرای بی کران ، هفت وادی را بدین گونه شرح می دهد:

 

گفت ما را هفت وادی در ره است

   /

چون گذشتی هفت وادی، درگه است

هست وادی طلب آغاز کار

/

وادی عشق است از آن پس، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

  /

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

/

پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک

هفتمین، وادی فقر است و فنا

/

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی، روش گم گرددت

  /

گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

وادی اول : طلب

چون فرو آیی به وادی طلب

/

پیشت آید هر زمانی صد تعب

چون نماند هیچ معلومت به دست

   /

دل بباید پاک کرد از هرچ هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

/

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

چون شود آن نور بر دل آشکار

/

در دل تو یک طلب گردد هزار

‏طلب : در لغت بمعني جستن است و در اصطلاح صوفيان "طالب" سالکي است که از خواستن طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گرد .یا به قولی از کشف المحجوب آنرا گويند که شب و روز به ياد حقیقت و حضرت عشق باشد در هر حالي در حقيقت «طلب» اولين قدم در تصوف است و آن حالتي است که در دل سالک پيدا مي شود تا او را به جستجوي معرفت و تفحص در کار حقيقت و اميدارد. طالب صاحب اين حالتست و مطلوب هدف و غايت و مقصود سالک است.

وادی دوم : عشق

بعد ازین، وادی عشق آید پدید

/

غرق آتش شد، کسی کانجا رسید

کس درین وادی بجز آتش مباد

/

وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

  /

گرم‌رو، سوزنده و سرکش بود

گر ترا آن چشم غیبی باز شد

/

با تو ذرات جهان هم‌راز شد

ور به چشم عقل بگشایی نظر

/

عشق را هرگز نبینی پا و سر

مرد کارافتاده باید عشق را

/

مردم آزاده باید عشق را

 

عشق: بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد (یعنی گفتار و نوشتار در بیان حالات ان ناتوان است) چنانکه مولانا گويد:

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت     /        شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

شعرای بسیاری به این مرتبه رسیدند و حالات خودشان را در غالب غزل هایی به انسان ها سپردند مانند غزلیات دیوان کبیر مولانا، غزیلیات حافظ و سعدی و...

براي توجه به کيفيت عشق مي توان به مراجع زیادی می توان مراجعه نمود. برای مثال شهاب الدین سهروردي در کتاب رساله فی حقیقه العشق خود می گويد: "عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گياهيست که در باغ پديد می آيد. در بن درخت. اول، بيخ در زميني سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فرا گيرد و چنانش در شکنجه کند که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت مي رسد بتاراج مي برد تا آنگاه که درخت خشک شود."

بطوريکه گفته شد صوفيان را در توصيف عشق و محبت و محبوب و تقديم و تأخير آنها و کيفيت اين عشق و تاثير آن در سالک و لزوم عشق در طريقت بسيار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست

وادی سوم : معرفت

بعد از آن بنمایدت پیش نظر

/

معرفت را وادیی بی پا و سر

سیر هر کس تا کمال وی بود

 /

قرب هر کس حسب حال وی بود

معرفت زینجا تفاوت یافت‌ست

  /

این یکی محراب و آن بت یافت‌ست

چون بتابد آفتاب معرفت

/

از سپهر این ره عالی‌صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

  /

بازیابد در حقیقت صدر خویش

 

معرفت: معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به حضرت حقیقت همان عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و به نفي اخلاق رذيله و آفات آن بنماید و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند. (برگرفته از کتاب رساله قشيريه )

 

وادی چهارم : استغنا (بی نیازی)

بعد ازین، وادی استغنا بود          /

نه درو دعوی و نه معنی بود

هفت دریا، یک شمر اینجا بود

/

هفت اخگر، یک شرر اینجا بود

هشت جنت، نیز اینجا مرده‌ای‌ست

   /

هفت دوزخ، همچو یخ افسرده‌ای‌ست

هست موری را هم اینجا ای عجب

   /

هر نفس صد پیل اجری بی سبب

تا کلاغی را شود پر حوصله

/

کس نماند زنده، در صد قافله

گر درین دریا هزاران جان فتاد

/

شبنمی در بحر بی‌پایان فتاد

 

 

 استغنا: یعنی بی نیازی یا رسیدن نفس به حالت بدون خواستن دنیوی .ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود. خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله و بحکم "فاخلع نعليک" بايد آنچه موجب بُعد (دوري) بنده است از حق از خود دور کند .

 

 

وادی پنجم  : توحید

بعد از این وادی توحید آیدت         /

منزل تفرید و تجرید آیدت

رویها چون زین بیابان درکنند         /

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی      /

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام   

  /

آن یک اندر یک، یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید ترا

/

زان یکی کان در عدد آید ترا

چون برون ست از احد وین از عدد

/

از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد، ابد هم جاودان

/

هر دو را کس هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه

  /

کی بود دو اصل جز پیچ این همه

 

 

توحيد: در لغت حکم است بر اينکه چيزي يکي است و علم داشتن به يکي بودن آن است و در اصطلاح اهل حقيقت تجريد ذات الهي است از آنچه در تصور يا فهم يا خيال يا وهم و يا ذهن آيد (از کتاب رسله قشریه )

 عطار گويد:
تو در او گم گرد توحيد اين بود        /           گم شدن کم کن تو تفريد اين بود (منطق الطیر)

شيخ ما (ابوسعيد ابوالخیر) گفت حق تعالي فرد است او را بتفريد بايد جستن تو او را بمداد و کاغذ جويي کي يابي(از کتاب اسرار التوحيد)

وادی ششم : حیرت

بعد ازین وادی حیرت آیدت

/

کار دایم درد و حسرت آیدت

مرد حیران چون رسد این جایگاه

   /

در تحیر مانده و گم کرده راه

هرچه زد توحید بر جانش رقم

/

جمله گم گردد ازو گم نیز هم

گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟

/

نیستی گویی که هستی یا نه‌ای

در میانی؟ یا برونی از میان؟

/

بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟

فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟

/

یا نهٔ هر دو توی یا نه توی

گوید اصلا می‌ندانم چیز من

/

وان ندانم هم، ندانم نیز من

عاشقم، اما، ندانم بر کیم

/

نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟

لیکن از عشقم ندارم آگهی

/

هم دلی پرعشق دارم، هم تهی

 

حیرت : يعني سرگرداني و در اصطلاح اهل الله امريست که وارد مي شود بر قلوب عارفين در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گرد.

وادی هفتم : فقر و فنا

بعد ازین وادی فقرست و فنا        /

کی بود اینجا سخن گفتن روا؟

صد هزاران سایهٔ جاوید، تو          /

گم شده بینی ز یک خورشید، تو

هر دو عالم نقش آن دریاست بس    /

هرکه گوید نیست این سوداست بس

هرکه در دریای کل گم‌بوده شد       /

دایما گم‌بودهٔ آسوده شد

گم شدن اول قدم، زین پس چه بود؟   /

لاجرم دیگر قدم را کس نبود

عود و هیزم چون به آتش در شوند     /

هر دو بر یک جای خاکستر شودند

این به صورت هر دو یکسان باشدت     /

در صفت فرق فراوان باشدت

گر، پلیدی گم شود در بحر کل      /

در صفات خود فروماند به ذل

لیک اگر، پاکی درین دریا بود          /

او چو نبود در میان زیبا بود

نبود او و او بود، چون باشد این؟      /

از خیال عقل بیرون باشد این



فقر:  در اصطلاح عرفان فقر با فقر دنیوی فرق دارد . ابوتراب نخشبي گفت: حقيقت غنا آنست که مستغني (بی نیاز ) باشي از هر که مثل تست و حقيقت فقر آنست که محتاج باشي بهر که مثل تست .

 فنا:  سقوط اوصاف مذمومه است از سالک و آن بوسيله کثرت رياضات حاصل شود و نوع ديگر فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظت باريتعالي و مشاهده حق.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 16:21  توسط محمد حسن صفوی  | 

مردن در راه عشق و لاف در عشق

 

مردن در راه عشق

همانطور که می دانیم و قبلا هم گفتیم در عرفان مُردن مفهوم سر را زمین گذاشتن و از این دنیا رفتن را ندارد.از آنجا که در حکایات بالاترین درجه ابراز عشق به معشوق ، گذشتن از جان خود می باشد برای رسیدن به حضرت عشق و حقیقت نیز که از اهداف عرفان هست سالک باید بمیرد ولی از خود بمیرد و این مفهوم مردن از خویش را در مقاله ای جدا گفتیم و به آن رجوع کنید. نیست شدن یا "مُردن از خود" مفهوم کشتن نفس و از بردگی نفس رها شدن می باشد.

در زیر دو حکایت جالب طبق معمول یکی از مثنوی شریف و یکی از منطق الطیر انتخاب کردیم که به مفهوم مردن در راه عشق می پردازد .این حکایات زیبا قابل تامل هستند و به ما یاد می دهد که شرط اینکه برای معشوق خود (حضرت عشق و حقیقت) ابراز عشق و وصال کنیم باید از خویش بمیریم.

در هر دو حکایت به یک سناریو می پردازند ولی دو پایان مختلف دارند.

حکایت آن عاشق که با معشوق خود بر می شمرد  (از مثنوی مولانا)

یک عاشق زمانی که به معشوق خود رسید از درد و رنج هایی که برای رسیدن به وی می کرد می گفت :

آن یکی عاشق پیش یار خود     /     میشمُرد از خدمت و از کار خود

کز برای تو چنین کردم چنان    /     تیر ها خوردم در این رزم و سنان

سنان یعنی سر نیزه (یعنی در این رزم چه تیر ها و سرنیزه هایی که نخوردم)

مال رفت و زور رفت و نام رفت     /    بر من عشقت بسی ناکام رفت

هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت  /     هیچ شامم با سرو سامان نیافت

اینها گفته های عاشق به معشوق بود که بخاطر تو به این روز افتادم و این حرف ها.خلاصه

آنچه او نوشیده بود از تلخ و درد     /       او به تفصیلش یکا یک می شمَرد

نه از برای منتی بل می نمود        /       بر درستیِ محبت صد شهود

یعنی این حرف ها را به معشوق برای منت گذاشتن نمی گفت بلکه از روی محبت خالصانه می گفت.

حالا جواب معشوق :

گفت معشوق این همه کردی و لیک      /    گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک

کآنچ اصل اصل عشقست و ولاست      /       آن نکردی اینچ کردی فرع هاست

گفتش آن عاشق بگو کان اصل چیست؟         /      گفت اصلش مُردنست و نیستی ست

تو همه کردی ، نمُردی ، زنده ای       /        هین بمیر ار یار جان بازنده ای

هم در آن دم شد دراز و جان بداد       /        همچو گل درباخت و سر خندان و شاد

 

معشوق گفت اینها که گفتی فرع ها هستند و ان کار اصلی را که مردن هست انجام ندادی .تو هنوز زنده ای باید بمیدری .این عاشق برای اثبات عشقش توانست اصل اصل عشق که مردن هست را بجا بیاورد

و در ادامه یک حکایت زیبا از منطق الطیر بیان می کنم که در انجا عاشق فقط لاف عشق را زد و در برابر شرط عشق باخت.

 

حکایت عاشق شدن مفلس از پادشاه (از منطق الطیر عطار)

 

بود اندر مصر شاهی نامدار   /     مفلسی بر شاه عاشق گشت زار

چون خبر آمد ز عشقش شاه را     /     خواند حالی عاشقِ گمراه را

گفت " چون عاشق شدی بر شهریار    /    از دو کار اکنون یکی کن اختیار 

یا به ترک شهر وین کشور بگوی     /    یا نه ، در عشقم ، به ترک سر بگوی

با تو گفتم کارِ تو یکبارگی       /     سر بُردین خواهی یا آوارگی؟ "

همانطور که از شعر مشخصه شخصی عاشق پادشاه شد و خبر به گوش پادشاه رسید و به درگاه اون آوردنش. پادشاه گفت دو شرط دارم یا از این شهر و دیار برو و عشقم را فراموش کن یا در راه عشقم باید سرت را بدی.

چون نبود آن مردِ عاشق مردِ کار   /      کرد او از شهر رفتن اختیار

چون برفت آن مفلسِ بی خویشتن     /     شاه گفتا " سر ببّریدش ز تن" 

وقتی شخص ترک آن دیار را اختیار کرد شاه گفت "سرش را از تنش جدا کنید"

حاجبی گفتا که " هست او بی گناه     /      از چه سر برّیدنش فرمود شاه؟"

شاه گفتا "زان که او عشاق نبود    /     در طریقِ عشقِ من صادق نبود

گر چنان بودی که بودی مردِ کار    /    سر بُریدن کردی اینجا اختیار

هر که سر بر وی به از جانان بود     /    عشق ورزیدن برو تاوان بود 

گر زمن او سر بردین خواستی     /    شهریار از مملکت برخاستی

بر میان بسته کمر در پیش او        /   خسرو عالم شدی درویش او

لیک چون در عشق دعوی دار بود     /    سر بریدن سازدش نهمار زود

هر که در هجرم سرِ سر دارد او     /   مدّعی ست و دامن تر دارد او

این بدان گفتم که تا هر بی فروغ      /    کم زند در عشق ما لافِ دروغ ."

وقتی که از شاه دلیل این دستور را پرسیدن پادشاه گفت "که اون در عشق من صادق نبود والا سر بریدن را اختیار می کرد که در آن صورت من کمر بسته به خدمت اون در می آمدم و این نشان می دهد که او مدعی بیش نیست و دنبال هدفی برای خودش هست برای همین من این دستور را دادم تا هر بی فروغی دم از لاف عشق نزند."

گر به دعوی عزمِ این میدان کنی    /     سر دهی بر باد و ترک جان کنی

سر به دعوی بیش ازین مفراز تو     /      تا به رسوایی نمانی باز تو

 

نتیجه گیری حکایات :

نکته اخلاقی

اگر نیک بنگریم این پدیده درس بزرگی به ما می دهد و در همه حیطه کاربرد دارد از کسی که در مقابل بالادستش در سیستم های اجتماعی دم از عشق و وفاداری می زند تا برسد در مذهب که همه ما عادت کردیم به قفل های مزارهای بزرگان آویزان شویم و گریه زاری بپردازیم تا حتی در درگاه خدا به دعا و شیوه و گریه و زاری بپردازیم سوالی مطرح می شود. آیا در این مراحل ما لاف می زنیم و برای خود و حفظ و جایگاه و منافع خود دست به این چاپلوسی ها می زنیم؟ آیا شمردن خدا با هزاران صفت و این حرف ها چیزی جدای از چاپلوسی و طلب حاجت های دنیوی برای خودمان نیست؟اگر کسی هیچ نیاز مالی نداشت و در رفا به سر می برد آیا هیچ یاید از اینان می کردند؟ لاف وفاداری و چاپلوسی در زندگی ما رخنه کرده و یاد گرفتیم بدون توسل به این امر زشت به چیزی نمی رسیم و بالا دست هم فکر می کند بدون این امتیازی در اختیار ان قرار نمی دهد.

نکته عرفانی و روحی    

نکته معنوی که این داستان به ما می دهد این است که همانطور که در حکایات مختلف این بیان می شود که معشوق از عاشق می خواهد باید حاضر شود خالصانه بمیرد ، حضرت عشق و حقیقت هم برای کسی که می خواهد به او برسد و بیان عشق می کند شرطی می گذارد و می خواهد که در راه عشق اوی از خویش بمیرد یعنی این نفس خود را بکشد و از هویت و خود نجات یابد و این در جای جای عرفان بیان شده و این است شرط عشق .  البته این بحث مرگ از خود بحث غنی و بزرگی در عرفان هست که در آینده به حکایات و آموزه های بسیار بیشتری می پردازیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 13:56  توسط محمد حسن صفوی  | 

گرفتار نفس و دم از خداشناس و دیندار بودن

 

بارها شده در زندگی کسانی را دیدیم که بیشتر از همه در بوق و کرنا از فضیلت خود و عشق به معشوق و معنوایات می گویند ولی از طرفی بیشتر از همه در گرفتار نفس هستند و در این دنیا بشدت و دو دستی به اموال ، مقام و قدرت و موقعیت خود چسبیده اند که مبادا ذره ای از آن از دستشان بروند. درهفت شهر عشق عطار وقتی بررسی می کنیم یکی از این وادی ها برای رسیدن به مقصد در واقع استغنا (بی نیازی از تعلقات دنیوی) می باشد ، یعنی یک فرد برای طی کردن راه های سیر و سلوک و رسیدن و به معشوق باید اون هفت وادی را بگذراند تا به فقر و فنا برسد .یعنی همانطور که مولانا میگوید اگر نی خالی نباشد صدایی از آن ساز تولید نمی شود و اگر در این دنیا کسی از تعلقات دنیوی خالی نباشد از صدای عشق و ناله ی سوزناک جدایی نیز محروم است.

تمامی عرفا در تعلیماتشون جایی را تذکر چنین انسان هایی اختصاص داده اند و حکایات زیبا در این موارد بسیار گفته شده است.در این حکایات که عموما درس دادن به فرد غافل است از چند طریق بیان می شود. یا در حکایات این ندا از سمت عالم غیبی به سراغ فرد غافل می آید یا از سمت یک پیر طریقت یا سالک یا با نشان دادن عاقب فرد غافل ، به خواننده درسی را می دهد.در اینجا دو حکایت بسیار زیبا را بیان می کنیم که خطاب به افرادی که محکم بر ثروت و قدرت تکیه زدند و دم از فضیلت و عرفان می زنند.

حکایت ابراهیم ادهم از کتاب مثنوی شریف مولانا

ابراهیم ادهم (قرن دوم هجری) پادشاه و صاحب ملک خراسان و بلخ بود و بسیار فرد با فضیلتی از نظر خودش به نظر می رسید.داستان ابراهیم ادهم در مثنوی مفصل و سرشاز از درس هاست اما در اینجا چند بیتی که به بحث ما مطرح می شود و اون ندای غیب برای از خواب بیدار کردن ابراهیم ادهم بیان می شود.

خفته بود آن شه شبانه بر سریر       /       حارسان بر بام اندر دارو گیر

بر سر تختی شنید آن نیک نام      /       طق طقی و های و هویی شب زبام

داستان از این قرار است شبی ابراهیم در تخت خود در خواب بود که یکباره سرو صداهایی و طق وطق از پشت بام می شنود.

گام های تند بر بام سرا     /       گفت با خود "این چنین زَهره کرا؟" 

بانگ زد بر روزن قصر او که کیست   /     این نباشد آدمی مانا پریست

ابراهیم با خودش گفت چه کسی جرات کرده است بر بام قصر من این سروصدا ها را ایجاد کند؟ مگر پری باشد و از روزن قصر می پرسد که اونجا چه کسی هست؟.

سر فرو کردند قومی بوالعجب     /   ما همین گردیم شب بهر طلب

"هین چه می جویید؟" گفتند "اشتران"    /   گفت " اشتر بام کی جست هان؟"

گروهی که در بام بودند به ابراهیم گفتند ما دنبال گمشدگانمان می گردیم و ابراهیم پرسید دنبال چی؟ و آنها پاسخ دادند شترهایمان گم شده اند و ما در جستجوی اون هستیم. ابراهیم گفت "مگر کسی تاحالا شتر بر بام کسی پیدا کرده که شما می جویید؟

پس بگفتندش که تو بر تخت جاه    /   چون همین جویی ملاقات اله

خود همان بُد دیگر اورا کس ندید     /      چون پری از آدمی شد ناپدید

آنها جواب دادن همانطور که تو بر تخت شاهی و گرفتاری در قدرت و پول و ... به دنبال ملاقات الهی هستی ما هم در پشت بام تو دنبال شتر هایمان هستیم.و این شد که آن قوم به یکباره ناپدید شدند و درواقع یک ندایی بود برای ابراهیم ادهم.

ابراهیم پس از این ماجرا تخت و قصر و مقام را رها می کند و یک درویش می شود و تا آخرعمر به همان شیوه زندگی کرد و معاش خود را از طریق کارگری و زحمت کشی در حجاز گذراند (سرگذشت زندگی وی شباهتی به سرگذشت بودا دارد) .حکایات های زیادی در باب ایشان و آموزه هایش وجود دارد برای مثال حکایت آموزنده وی در باب داشته ها و قدر ندانستن ها که در تذکره اولیا امده است :

روزی ابراهیم ادهم یک درویش را دید که از نداری و سختی هایی که می کشید ناله می کرد .ابراهیم به وی گفت : "پندارم که درویشی را به رایگان خریدی" . درویش گفت : " مگر درویشی را می خرند؟" ابراهمی جواب داد " باری ، من به ملک بلخ خریدم و هنوز به ارزد!"

که البته این داستان در منطق الطیر نیز بصورت شعر بیان شده است.

در عرفان یک اصل هست که اگر کسی بخواهد به ملاقات الهی برود توسط خود حضرت عشق دعوت می شود (همان وادی طلب که اولین شهر عشق عطار هست) و این هم نمونه بارزی بود در این باب،  و در مقامات دیگر بزرگان هم همین چنین چیزی را می بینیم و ابیات زیادی در این باره وجود دارد که دروقت خود خواهیم پرداخت.

حکایت خواجه و دیوانه از کتاب منطق الطیر عطار :

در این حکایت نیز خطاب به همین افراد است و در اینجا خواجه ای ثروتمند و پرجمال در حال راز و نیاز بود که دیوانه ای از آنجا می گذرد و آن ندا را به وی گوشزد می کند (در عرفان مراد از دیوانه همان درویش است) :

خواجه ای می گفت در وقت نماز    /      "کای خدا رحمت کن و کارم بساز"

آن سخن دیوانه ای  بشنود از ازو    /      گفت "رحمت می بیوسی زود ازو

تو ز ناز خود نگُنجی در جهان       /        می خرامی از تکبر هر زمان

منظری سر بر فلک افراشته      /      چار دیوارش به زر بنگاشته

ده غلام و ده کنیزک کرده راست     /     رحمت اینجا کی بوَد بر پرده راست؟

خود به تو بنگر تا تو با این جمله کار    /    جای رحمت داری آخر ؟ شرم دار

گر چو من یگ گرده قسمت داریی    /    آنگهی تو جای رحمت داریی."

 

همانطور که دیدیم دیوانه به اون خواجه می گوید تو با این همه زندگی پر ناز و نعمت که قصری از زر و زیبایی با آن همه جمال و شکوه و غلام و کنیز داری چطور دم از رحمت می زنی؟ شرم کن. اگر مثل من یک گرده نانی بیش نداشتی اون وقت جای رحمت داری.

نتیجه حکایت :

تا نگردانی ز ملک و مال روی    /     یک نفس ننمایدت این حال روی

روی این ساعت بگردان از همه       /      تا شوی فارق چو مردان از همه

 

 

بله ، اگر نیک بنگریم در اطراف خود در این زمانه هم از این قبیل افراد فراوانند.افرادی که در قدرت و ثروت غرق هستند و چشمشان بنا به این تعلقات کور است و از طرفی دم از فضیلت و خداشناسی و دینداری می زنند.

البته مراد از فقر در عرفان پشت پا زدن به همه دارایی ها نیست و داستان های اشخاصی از قبیل ابراهیم یا عطار و ... نمونه های خاص هستند و نشانه هایی از سمبلیسم دارند تا واقعیت ، ولی درسی که در اینجا به انسان داده می شود این است که در لحظه ای که می خوایی عشق را درک کنی و به ملاقات اله بروی ذهن شما باید از گرفتاری ها ، منیّت و هویت طلبی ها و دغدغه های دنیوی که نفس ما اون را به رخ ما می کشد رها شود تا معراجی که می گویند تجربه کنید.  

 

 

 

 

    

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:21  توسط محمد حسن صفوی  | 

نفس نافرمان

 

 نفس در منطق الطیر

 

همانطور که قبلا هم در نوشته هایم گفتم نفس (خود یا self) یکی از موانع بزرگ در زندگی انسان ها هست که ما را در قفس  خواسته هایش بند کرده است و حکایت اون پادشاه و درویش در منطق الطیر هم بیان کردم که درویش به پادشاه گفت تو مدام در فرمان نفست هستی و اون روی تو سوار شده است.از آنجا که نفس و شناخت آن و کنترل کردن نفس یکی از آموزه های کلیدی درعرفان می باشد ، عرفا در تعلیماتشون به شدت روی آن مانور داده اند برای مثال مثنوی معنوی بصورت کامل تمام خصوصیات نفس را بصورت مختلف به ما نشان می دهد و عموما هر موقع بخواهند آن را نام ببرند به حیوان یا هیولایی تشبیه می کنند .بستگی دارد برای مثال مولانا بخواهد روی چه خصوصتی از نفس صحبت کند.گاهی او را دوزخ یاد می کند ، گاهی به آن نفس سگ (استوار و بقول معروف سگ جان بودن نفس) می گوید، گاهی مادر بدخاصیت (ماد ر کنایه از عزیز بودن )و گاهی اژدها (سیری ناپذیری) ، جادوگر ، دزد ، پیرزن افسون گر ، خر نر ، خارپشت ، بت ، خرگوش ، زاغ و ...که سمبل های نفس در مثنوی هستند و در نوشته های مختلف به بیان هر یک از این خصوصیات و سمبل هایش می پردازیم.

در منطق الطیر عطار نیشابوری که بیشک یکی از مراجع بزرگ عرفانی به ارث رسیده در عصر ما هست نیز به نفس پرداخته شده و عموما آن را بعنوان نفس سگ یاد کرده است.یعنی عطار در تعلیماتش بیشتر روی این خاصیت نفس کار کرده است .عطار به ما می آموزد اگر در تمام زندگی ما نفس را نشناسیم هیچ حاصل و نصیبی از زندگی نبرده ایم.انسان از زمانی که به دنیا می آید بشدت غرق در دنیا می شود ، مدام در تلاش است تا در سنین مختلف به دستاورد هایی که مورد هدفش هست برسد. با پیروزی ها و شکست های زیادی روبرو می شود و برای خودش اعتبار و شخصیت کسب می کند ولی عطار در جایی با چند بیت چنان غفلت انسان و در بند نفس بودن اون را به رُخ می کشد که مثل اینکه تمام اون اعتباریات همگی گویی محو و بی ارزش می شوند.

در اینجا عمر انسان را به سه دسته تقسیم می کند و خصوصیات هر سه را می گوید و می گوید چون کل این سه مرحله در بند نفس سگ بوده ایم ، حاصل عمر ما هیچ چیز نیست و کلا پوچ زندگی کرده ایم. توجه شما را به چند بیت زیبای زیر در این مورد جلب می کنم :

بود در اول همه بی حاصلی     /   کودکی و بیدلی و غافلی

بود در اوسط همه بیگانگی    /    وز جوانی شعبه ی دیوانگی

بود در آخر که پیری بود کار    /   جان خرف درمانده تن گشته نزار

با چنین عمری به جهل آراسته     /   کی شود این نفسِ سگ پیراسته ؟

چون ز اول تا به آخر غافلی ست     /     حاصل ما لاجَرَم بی حاصلی ست

عطار همچنین می گوید همیشه انسان های آگاه نیز از اینکه نفس همیشه نافرمانی می کند در شکایت و عذابند و از آنجا که عرفا و مریدان در منطق الطیر به پرندگانی تشبیه شده که از هُدهُد (نماد پیرطریقت) راهنمایی می جویند یکی از آنها در این رابطه به هد هد می گوید :

نفس سگ هرگز نشد فرمان برم       /      من ندانم تا زدستش جان برم

آشنا شد گرگ در صحرا مرا      /      وآشنا نیست این سگِ رعنا مرا 

رعنا : یعنی نافرمان و سرکش

گرگ صحرا هم آشنا و مطیع شد اما این نفس سرکش نشد.

(در حاشیه باید بگم ساختار کتاب منطق الطیر بدین شکل است که پرندگان عالم پیش هُدهُد می آیند که برای خود پادشاه انتخاب کنند و هدهد به عنوان رهبر انتخاب و به سمت پادشاه یعنی سیمرغ حرکت می کنند و در راه کلیه مناظره و سوال و جواب ها در قالب حکایات کل متن کتاب را تشکیل می دهد)  

هدهد برای شناسایی این نفس آنرا به شکل های مختلف برای پرندگان (تمثیل سالکان وعارفان) شرح می دهد :

گفت ای سگ در جوالت کرده خوش    /      همچو خاکی پایمالت کرده خوش

در بدن ما (جوال = هم خانه شدن) این سگ جا خوش کرده و مارا پایمال کرده است.

نفس تو هم احول و هم اعور است    /     هم سگ و هم کاهل و هم کافر است

تشبیه به حیگه گر ، یک چشم ، سگ ، تن پرور و کافر.

در اینجا می گوید غذای نفس ما ستایش دروغ دیگران است و نفس مان از این دروغ روز به روز فربه تر می شود :

گر کسی بستایدت اما دروغ        /      از دروغی نفس تو گیرد فروغ

نیست روی آنکه این سگ به شود      /    کز دروغی این چنین فربه شود

جالب است انسان ها همگی این سگ را دارند اما چرا بندگی و بردگی این سگ را می کنند؟

بنده دارد در جهان این سگ بسی      /    بندگیِّ سگ کند آخر کسی؟

در اینجا نفس به دوزخ تشبیه می شود :

با وجود نفس ، بودن ناخوش است     /       زان که نفست دوزخی پرآتش است

حتی ابوسعید ابوالخیر هم درتعالیمش گفته و همچنین ما در نوشته های پیشین از او نقل کردیم که فرمود: << هر کجا که پندار توست دوزخ است و هر کجا که تو نیستی بهشت است !>>  بودن همان دربند بودن نفس است و نبودن یا مُردن از خود رهایی از نفس.

دوزخ الحق زان خوش است و دلپذیر         /        کاو دو مغز است : آتش است و زمهریر

می گوید این نفس (دوزخ در مصرع اول) در نظر ما بسیار شیرین و لذت بخش است و به همین دلیل ما در بند اونیم ولی در واقع این دوزخی است که از دو چیز کاملا متفاوت یکی آتش و دیگری سرمای سوزان (زمهریر)  تشکیل شده است. (دوزخ در نظرعرفا کاملا نمادین است و تمثیلی است از گرفتاری انسان ها در بند نفس و هیچ ربط و معنایی به اون دوزخ پس از مرگ که در باورهای دینی است ندارد)

و در آخر این خاصیت قوی بودن و سگ جان بودن نفس توسط هدهد اینطور بیان می شود که :

صد هزاران دل بمرد از غم همی      /       وین سگ کافر نمی میرد همی 

برای تصدیق این بیت بالا هدهد یک حکایت زیبا و خیلی کوتاه برای پرندگان تعریف می کند (تمامی حکایات منطق الطیر از قول هدهد برای پرندگان بیان می شود)

حکایت آن گورکن که عمری دراز یافت :

حکایت از این قرار است که شخصی که عمری درازی  به کندن قبر مشغول بوده از آن سوال می شود که آیا به چیزی عجیبی در زیر خاک تو این عمری که کار می کرده برخورده یا نه که توجه شما را به این حکایت ساده که ابیات ساده ای دارند جلب می کنم :

یافت مردی گورکن عمری دراز     /    سایلی گفتش که "چیزی گوی باز

تا چو عُمری گور کندی در مغاک     /      چه عجایب دیده ای در زیر خاک؟ "

گفت " این دیدم عجایب حسب سال        /      کین سگِ نفسم همی هفتاد سال

گور کندن دید و یک ساعت نمُرد       /       یک دمم فرمان یک طاعت نبُرد"

این حکایت نیز این درس را داد که این نفس بسیار قدرتمند و نافرمان است و بجایی که او فرمان ما را برد ما در حکم اون هستیم و در درون خودمان این کافر را با فرمان برداری از اون می پرورانیم و کشتن این نفس اصلا کار ساده ای نیست:

ما همه در حُکم نفسِ کافریم        /     در درون خویش کافر پروریم

کافری ست این نفس نافرمان چنین    /     کُشتن او کی بود آسان چنین؟

و چنین می گوید که هر چه دل تو از حضرت جانان طلب کرد ، نفس نیز برابرش را از تو طلب می کند:

هر چه دل از حضرت جانان گرفت   /     نفس از دل نیز هم چندان گرفت

اما کسانی هستند که این سگ را به بردگی خویش درآوردند و مانند اون حکایت ژنده پوش و پادشاه که قبلا گفتیم از نفس خود مرکبی ساخته و رویش سوار شده است، هدهد به چنین افرادی که بتواند نفس را در بند و مهار کنند چنین می گوید و می ستاید :

هر که این سگ را به مردی کرد بند    /      در دو عالم شیر آرد در کمند

 هر که این سگ را زبون خویش کرد       /      گردِ کفشش در نیابد هیچ مرد

هر که این سگ را نهد بندی گران     /    خاک او بهتر زخون دیگران.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 13:32  توسط محمد حسن صفوی  | 

نفس و حکایت عرفانی پادشاه و ژنده پوش

 

نفس و نگاه مولانا

بیشک یکی از مهمترین تعلیمات عارفان بزرگ به ما انسان ها راه های کنترل نفس و زیر بار خواسته های نفس نرفتن است.از لحاظ روانشناسی هم اگر بخواهیم مشکلات امروزه انسان ها و این درگیری ها و بدبختی ها را بررسی کنیم همه ریشه در بردگی انسان ها از این نفس سرکش را دارد.

نفس دارای خصوصیات بیشماری است که مولانا در مثنوی شریف خویش سعی کرده با نماد کردن هر کدام از خصوصیات نفس از طریق داستان هایی آنرا به انسان معرفی کند. مهمترین و کلیدی ترین راه مبارزه با خواسته های نفس ، شناختن نفس و خصوصیات آن و تاثیرات آن برای زندگی روزمره ما است.کشتن نفس از کُشتن هر چیزی در این دنیا سخت تر است برای همین است در مثنوی از اون بعنوان جهاد اکبر یاد می کند :

سهل شیری دان که صف ها بشکند         /        شیر آن است که خود را بشکند

یعنی اینکه اگر فردی به لشکری حمله کند و این صف های لشکر دشمن را بشکند کار آسانی هست در برابر اینکه او بخواهد نفس خویش را بشکند.

انسانی که نفس خویش را نکُشد مجبور است در زندگی خویش با عزیزان و اطرافیان خویش درگیر شود.خیلی جالب است به این فکر فرو رویم که ما انسان ها که این ادعا را داریم که بسیار بشر دوست و خواستار خوبی ها هستیم ، پس این همه مشکلات و دیرگیری ها و رقابت ها و بدبختی ها از چیست؟

هین بکُش او را که بهر آن دنی     /      هر دمی قصد عزیزی می کنی

یعنی این نفس خود را بکش که در هر زمان قصد اذیت و آزار عزیزی را می کنی .و این بیت زیبا :

از وی این دنیای خُوش بر تست تنگ           /        از پی او با حق و با خلق جنگ

وی :اشاره به نفس

یعنی دلیلی تنگی و سختی ها این دنیای خوش فقط بخاطر در بند بودن ما به نفس است و از پی نفس مدام با خدا و با خلق خدا در جنگیم.

امروزه روانشناسان به همان حرف های عارفان کهن رسیده اند که برای حل مشکلات ما نباید به بیرون نگاه کنیم ، ما باید به درون خود بنگریم، و با کنترل نفس خویش می توانیم بسیاری از مشکلات بیرون را حل کنیم.من به مرور زمان در نوشته های بعدی خصوصیات نفس را یکی یکی در قالب داستان ها و حکایات معرفی خواهم کرد.

خیلی از انسان ها فکر می کنند که آثار بجا مانده از عارفان مثل مثنوی حضرت مولانا یک کتاب اخلاق است اما اینطور نیست.کتاب مثنوی شریف مثل دیگر کتاب اخلاق باید و نبایدی در رسته های رفتاری به ما تحمیل نمی کند بلکه با معرفی کردن این نفس و خصوصیات آن به ما یاد می دهد که چطور بتوانیم این نفس را به مرور زمان با شناختن یک یک خصوصیاتش کنترل کنیم و بعد می بینیم که بصورت خودکار به یک انسان ایده آل و مست و سرشار از قدرت و اخلاقیات تبدیل می شویم.

 

حکایت پادشاه و ژنده پوش :(منطق الطیر)

شاید به جرات بتوان گفت حدود صد ها حکایت در مورد نفس و خصوصیات آن در کتاب های عرفانی ذکر شده است که در اینجا به یک حکایت شیرین از کتاب منطق الطیر عطار نیشابوری به همراه معنی ابیات می پردازیم : 

حکایت از این قرار هست که پادشاهی به همراه اصحاب و لشکر خویش با غرور تمام داشت راه می رفت که سر راه به یک ژنده پوش (درویش) که پیر راه بود بر می خورد.(پیر در اصطلاح صوفیه به اون درویش کارکشته ای گفته می شود که به همراه مریدانش راه پُر پیچ و خم طریقت را طی می کنند)

ژنده ای پوشید می شد پیر راه       /       ناگهان او را بدید آن پادشاه

گفت "من به یا تو؟هان ای ژنده پوش!"      /      پیر گفت "ای بی خبر تن زن خموش!

گرچه ما را خود ستودن راه نیست        /   کان که او خود را ستود آگاه نیست 

لیک چون شد واجبم :چون من یکی    /      به زتو چون صد هزاران بی شکی 

پیر ژنده پوش که برای راه داشت آماده می شد توسط پادشاه دیده شد و پادشاه (ظاهرا برای تمسخر و دست انداختن ژنده پوش) به او گفت "ای ژنده پوش من بهترم یا تو؟ "  و درویش جواب داد "ای بی خبر حرف نزن، گرچه ما دراویش نباید از خود تعریف کنیم زیرا کسی که خود را می ستاید از حقیقت آگاه نیست ولی چون لازم شد اینجا جواب تو را میدهم ، یکی مثل من بیشک صد هزاران بهتر از کسی مثل تو هست.

زانکه جانت روی دین نشناخته است         /   نفس تو از تو خری برساخته است

وانگهی بر تو نشسته ،ای امیر      /      تو شده در زیر بار او اسیر

بر سرت افسار کرده روز و شب     /      تو ، به امر او ، فتاده در طَلَب

هرچه فرماید تو را ای هیچ کس     /     کام و ناکام آن توانی کرد و بس

 

معنی : درویش در ادامه جوابش گفت "ای پادشاه ، جان تو حقیقت را هنوز نشناخته است و نفس تو از تو خری ساخته و سوارت شده و تو زیر بار او اسیر شدی و اون سوارکار (همان نفس) شب و روز بر سرت افسار انداخته و تو هم مدام خواسته های او را به ناچاری اطاعت می کنی" .

لیک چو من سرّ دین بشناختم     /       نفس سگ را هم خر خود ساخته ام

چون خرم شد نفس بنشستم برو      /      نفس سگ بر توست ، من هستم برو

چون خر من بر تو می گردد سوار        /       چون منی بهتر زتو چون صد هزار."

 

معنی : درویش در ادامه میگوید "من جریانات و بدبختی تو را گفتم و حالا ببین من چه کردم. من چون از اسرار پی بردم نفس سگ صفت خودم را کردم یک خر و بر عکس تو بر او سوار شده ام. حالا من سوار خری هستم که اون هم سوار تو هست ای پادشاه. و به همین دلیل من از تو صد هزاران بار بهتر و بالاترم". 

 

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 23:10  توسط محمد حسن صفوی  | 

مُردن از خویش

مُردن از خویش - رهایی از نفس

 

مُردن از یعنی چشم پوشی کردن از چیزی یا کسی. در قدیم اعراض از چیزی را مردن از آن تعبیر می کردند.

حکیم سنایی در دیوان خویش می گوید :

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی    /     کزین زندگانی چو مردی بمانی

عطار نیشابوری نیز در جای جای آثار خویش از مردن صحبت می کند :

مثلا در رباعیات خویش می گوید :

تا هیچ پرداکنده توانی بودن      /    حقا که اگر بنده توانی بودن

از یک یک چیزی می بباید مردن     /      تا بو که به او زنده توانی بودن

 

یعنی یک سالک در اولین گام باید بمیرد تا بتواند شروع کننده راه پر فراز و نشیب این سفر باشد.

عطار در اسرار نامه خویش که از آثار قدرتمند اوست این تعبیر را استفاده می کند :

 

گر آنجا از وجود خود شنیدی      /     همی از خود بمیر آنجا رسیدی

گر اینجا از وجود خود بمیری     /      هم اینجا حلقه ی آن در بگیری

بمیر از خویش تا یابی رهایی     /     که با مرده نگیرند آشنایی

 

مُردن در واقع یک پارادکس در عرفان است و در واقع درست است که مردن با زنده بودن در تضاد است اما در دید عرفا برای زنده بودن باید اول بمیری !!  برای مثال عطار در دیوان خود می گوید :

بمیر از خویش تا زنده بمانی         /          که بیشک گردران با گردن آمد

"از خویش مردن " به معنی اعراض از خواهش های نفس است و بی اعتنایی به تمایلات نفسانی و مقصود از مردن از قطع حیات نیست.

اساس آموزش عرفان همین است و در کلاس های آموزشی کلیه مشایخ صوفیه همین نکته مردن از خود (یعنی اعراض از خواهش های نفس ) وجود دارد و بهترین آین آموزش ها مربوط است به یکی از پرآوازه ترین عارفان ایران بنام " ابو سعید ابوالخیر" در قرن چهارم. در نوشته ای جدا بوسعید را مفصل معرفی می کنیم ولی تا آن زمان با یکی از تعلیمات وی در این مورد آشنا می شویم.

تعلیمات ابو سعید ابوالخیر :

 از همین نقطه "اخلاص" و "ریا" است که بوسعید به حل مشکلات روحی انسان می پردازد و معتقد است همه رنج ها و مصائبی که انسان تحمل می کند نتیجه خودخواهی و ظاهرسازی اوست، همان چیزی که در تعبیر او نفس خوانده می شود .او بزرگترین دشمن انسان را حس خودخواهی و در نتیجه ظاهرسازی و یا توجه به نفس می داند و معتقد است طاغوت هر شخص نفس اوست و یا "دوست بد آموزی" که انسان را از آن بر حذر داشته اند همین نفس است و حتی بهشت و جهنم از دیدگاه او همین نقطه است!  که آنجا که "تویی تو" (نفس وتمایلات نفس و درنتیجه ظاهر سازی و ریاکاری ها ) با توست آنجا دوزخ است و آنجا که "تو" نیستی (یعنی میدان برای خودخواهی ها وجود ندارد) بهشت است. حجاب میان بنده و خدا آسمان و زمین نیست ، عرش و کرسی نیست ، پنداشت و منیت تو حجاب است ، من را از میان برگیر و به خدای رسیدی .   "برگرفته از کتاب اسرارالتوحید"

تعلیمات مولانا و عطار

مولانا نیز به صورت مفصل به همین رها شدن و راه های رها شدن و به اصطلاح مردن از خویش انسان می پردازد و این آنقدر مهم است که مثنوی شریفش را با بیت زیر آغاز می کند :

بشنو از نی چون حکایت می کند    /   از جدایی ها شکایت می کند

یعنی "نی" به معنای انسان کامل کسی که از منیت خود رها یافته و برده نفس خویش نیست آه و ناله می کند از جدایی که بین خودش و خدا رخ داده است.

این حرف مولانا آنقدر مهم بوده که به جای هر چیزی کتاب جاودانه اش را با آن آغاز می کند و چرا انسان کامل را به نی تشبیه کرده؟

نی یعنی سازی که ناله می کند و نوازنده در آن می دمد و خاصیت آن تهی و خالی بودن آن است.انسان کامل نیز مانند نی از تعلقات دنیوی و هواهای نفس خالی است و نوازنده همان خدایی می باشد که در انسان ها دمیده است و این دمیدن زمانی صدای ناله و آواز سوزناک می دهد که آن انسان مانند نی خالی باشد و  اگر نی تو پر باشد و تهی نباشد صدای ناله ای از آن خارج نمی شود برای همین است بسیاری از انسان ها این ناله ها را ندارند به جز انسان های کامل!!

برای شناخت و خصوصیات انسان کامل که از تعلیمات ابن عربی است نوشته هایی جدا آماده کرده ام که بعدا در اختیار دوستان قرار می دهم.

نقطه مقابل "مرده از خویش"  مسلما "زنده از خلق" است، عطار بی شک بسیار تحت تاثیر و از شیفتگان بوسعید است و از تعلیمات او در ابیاتش استفاده می کند .عطار به زیبایی در منطق الطیر خویش می گوید :

تا نمیریم از خود و از خلق پاک        /           بر نیاید جان ما از حلق پاک

هر که او از خلق کلی مرده نیست      /       مُرد او ، کاو محرم این پرده نیست

محرم این پرده جان آگه است           /         زنده ی از خلق ، نامَرد ره است

 

با خواندن دقیق این ابیات مشخص می شود که زنده از خلق به عنوان نامردان راه شناخته می شوند . کلمه محرم و نامحرم که در اکثر ابیات در مقابل پرده می آیند به معنی تشنگان راه طریقت و وصال هستند و افرادی که تظاهر به تشنگی می کنند پرده هم نشانه مقصد اوست . بی دلیل نیست که مولانا در مثنوی خویش می گوید کسی که نامحرم باشد اهل حرم پنهان می شود و اگر کسی محرم باشد زیبا رویان روی بند خودشون را کنار می گذارند:

چون که نامحرم درآید از درم       /        پرده در پنهان شوند اهل حرم

ور درآید محرمی دور از گزند      /        برگشایند آن ستیران روی بند

 

ستیران به معنی زیبا رویان است .

راه رهایی از نفس و مردن از خویش در گام اول شناختن نفس است  ، و راه شناختن هر چیزی از جمله نفس شناخت خصوصیات آن است . مولانا و عطار و دیگر عارفان در مورد نفس و خصوصیات آن به صورت کاملا مفصل تعلیماتی دارند و ما نیز نوشته هایی در آینده در مورد نفس و خصوصیان آن داریم که در اختیار دوستان قرار خواهیم داد.        

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 18:44  توسط محمد حسن صفوی  | 

اعجوبه ی اسرار

اعجوبه ی اسرار  ـ انسان

بار ها سوالی از اول پیدایش بشر مطرح بود که ما کیستیم ؟ از کجا اومدیم؟ فلاسفه از هزاران سال پیش به این سوالات جواب دادند .عارفان اعتقاد دارند انسان اعجوبه اسرار است و تمام دنیا برای انسان خلق شده . اما نظر دیگری هم مطرح است و آن دگراندیشانی هست که اعتقاد دارند که انسان نیز مانند تمامی موجودات طبیعت هست و برتری نیز ندارد و اصولا بر اساس علم بشری ثابت کرده اند که بر حسب تکامل تمامی موجودات بر روی زمین در طی میلیون ها سال به چنین موجوداتی رسیده و انسان هم نمونه ای از همین موجودات است.شاید اولین شخصی که چنین ایده ای را مطرح کرد اپیکور فیلسوف بزرگ حدود ۲۵۰۰ سال پیش بود.

اساطیر :

 بحث اساطیر یک بحث مفصل فلسفی هست که بعدا بدان خواهیم پرداخت. ولی بصورت خلاصه برای رسیدن به بحث اصلی مان در اینجا نکاتی را بیان می کنیم.بشر از اول همیشه برای جواب به سوالاتی که علمش نمی تونسته بدان جواب بده دست به گریبان خدایان و ساخت افسانه ها می شده اند. تمامی سرزمین هایی که بشر در آن زندگی می کردند از این قاعده مستثنی نبوده اند.

برای مثال هزاران سال در شمال اروپا برای پدیده های طبیعی یک خدای فرضی در نظر می گرفتند.مثلا برای رعد برق اعتقاد داشتند خدایی بنام تور thor وجود دارد که در آسمان ها با ارابه و دو بز بزرگ وجود دارد و دارای یک چکش هست.زمانی که این چکش را می چرخاند رعد و برق پدید می آید.و بعضی ها الهه ی حاصلخیری را می ساختند و زمانی که خشکسالی می امد بزرگان داستان هایی می ساختند که دیو ها چکش تور را دزدیده اند و آن سال خشکسالی آمده و این داستان ها و باور ها چنان در دل عوام رخنه کرده بود که لغات را هم بر اساس همان ابداع می کردند مثلا در زبان نوروژی کلمه thorden بمعنی نعره تور می باشدبعنوان رعد و برق بکار می برند. پس بعید نیست خیلی از کلمات ما هم همین ریشه های اساطیری داشته باشد .داستان های فراوانی ساخته شده از جنگ الهه های حاصلخیزی و سرسبزی با دیو ها .مثل شاهنامه ما ایرانی ها به همان میزان شعر های اسطوره ای در شمال اروپا داریم نظیر شاعر بزرگی بنام ترومزکوادت که داستان هایی را در مورد خدایان تور ، اودین ، فرای ، فریا وبالدر و غیره سروده است.در دیگر جاهای دنیا نیز خدایان وجود داشتند مثل یونان هم خدایانی بنام های زئوس ،آپولون ، هرا ، آتنا، دیونوسوس ، آسکلپیوس ، هرکول ، هفتسوس و ... داشتند .اما امروزه اسطوره شناسان اثبات کرده اند که اسطوره از تاریخ برای تربیت نسل ها مفید تر و قوی تر بوده است.پس انتظار بیجایی نیست که رهبران فکری جهان برای تعالیم خود دست به داستان پردازی ها و افسانه ها شوند به این امیدکه  عوام نیز این داستان ها را  باور کنند و دستورات و نتیجه ها  را سبک سنگین کرده و تحت تاثیر تعالیم قرار گیرند.

واکنش فلاسفه :

زمانی که این اسطوره ها در دل مردم نسل به نسل جا باز کرده بود خیلی سخت بود شخصی صبح از خواب بیدار شود و با این اسطوره ها که بشکل مذهب مورد تایید مردم قرار گرفته بود مبارزه کند.خیلی از این فلاسفه مثل سقراط کشته می شدند و خیلی ها برچسب گمراه کننده می خوردند.

اپیکور یکی از فیلسوفان گفت اگر ما برای مثال رعد و برق را می بینیم نباید متوسل به دروغ ها و داستان پردازی ها شویم.باید ریشه حقیقی را در طبیعت جستجو کنیم.

طبیعت بعنوان پدید آورنده همه موجودات دلیل و منشا اصلی انرژی و پدیده ها در دنیا مورد پذیرش خیلی ها قرار گرفت.

پس در نتیجه به سادگی می گوییم این افراد پیدایش انسان را نیز کاملا طبیعی و مانند پیدایش تمامی موجودات عالم بر خواسته از طبیعت می دونن.و انسان را هیچ برتری بر دیگر موجودات نمی دونند.

تفکر عرفا :

من بیشک نظرم بر این است که عارفان نامی ما ایرانی ها در این مورد تحت تاثیر افکار ایده آلیسمی قرار گرفته بودند .اونها انسان را مظهر و مرکز کل هستی می داند .خداوند را به عنوان اصل یا وحدت می دونند که عالمی وجود دارد بنام عالم واجب.آینه ای وجود دارد بنام عدم. عالم واجب که همان وحدت است در آینه عدم تصویری بوجود می آورد بنام هستی .هستی بعنوان عکس و انسان نیز بعنوان چشم عکس مورد توجه قرار میگیرد. تمامی این اصطلاحات بخوبی از اشعار گلشن راز شیخ محمود شبستری قابل درک است.

عدم آینه ی هستی است مطلق     /     کزو پیداست عکس تابش حق

عدم چون گشت هستی را مقابل     /     درو عکسی شد اندر حال حاصل

جهان ما در واقع جهان امکان است که امری اعتباری هست .اعتبار جهان ما از وحدتی هست که به مانند عدد ۱ که واحد است و تمامی اعداد را تشکیل می دهد و اعتبار کلیه اعداد به یک است ، اعتبار هستی امکان نیز به وحدت است .این جهان در اصطلاح عرفا کثرت می گویند . بقول شیخ محمود شبستری :

شد این کثرت از آن وحدت پدیدار       /  یکی را چون شمردی گشت بسیار

یعنی همچنان که عدد یک را بشماری کلیه اعداد تشکیل می شوند این عالم بی نهایت که کثرت است از آن وحدت که یکی است پدید آمده است.

عدد گرچه یکی دارد بدایت     /       ولیکن نبودش هرگز نهایت

بحث بالا پیدایش جهان هستی است که خیلی مفصل است اما ما مقدمه ای گفتیم تا به نقش انسان برسیم .

نقش انسان در هستی :

همانطور که در نظر عرفا جهان هستی بر اعتباری استوار هست ، انسان نیز به مثل سمبل اصلی این هستی منشا کلی اعتباری از سمت وحدت است . و بعنوان چشم این هستی که یک عکس در آینه عدم است حساب می اید. این گوهر درون وجود انسان را جان می نامند.

جهان را سربه سر در خویش می بین    /     هر آنچ آید به آخر پیش می بین

 بعد از پیدایش هستی (عقل اول ، عقل دوم ... نفس اول ، نفس دوم ، فلک اول و ...) انسان پدید آمد :

در آخر گشت پیدا نقش آدم     /     طفیل ذات او شد هر دو عالم

طفیل یعنی نیازمند

بعد از پیدایش آدمی شیخ شبستری به زیبایی می گوید از آنجا که نور در آیینه ای پدید می آید که پشت آن مکدر یا کدر باشد (نور در آینه ای که پشتش مکدر نباشد یعنی شیشه منعکس نمی شود) ، چشمه ظهور اعیان ثابته و اسما و صفات الهی در مظهر انسان از آن بابت منعکس می شود که انسان سرشار از ظلومی و جهالت است و این جهالت و تاریکی به مثال همان کدری پشت آینه است :

ظلومی و جهولی ضد نورند        /       ولیکن مظهر عین ظهورند

چو پشت آینه باشد مکدر       /       نماید روی شخص از روی دیگر

بعد از آن انسان بعنوان کمال و اشرف هستی مورد ستایش قرار می گیرد  و مورد سجده ملایک یا فرشته ها  قرار میگیرند :

تو بودی عکس مبعود ملایک      /     از آن گشتی تو مسجود ملایک

خطاب به انسان یعنی عکس و جلوه صورت معبود ملایک (یعنی خدا) یا بقولی عکس و تصویر حق در آینه مخلوق هستیم و دارای چنان ارزشی که مورد سجده فرشتگان نیز هستیم.

حال که ما قبلا گفتیم تمامی عالم و هستی از خداست پس انسان چه برتری بر دیگر موجودات دارد؟

شیخ محمود شبستری به این سوال اینطور پاسخ می دهد :

بود از هر تنی پیش تو جانی   /      وزو دربسته با تو ریسمانی

می گوید از هر یک از جانداران ، جانی و روحی در تو نهاده است و از آن جان ریسمانی با تو دربسته .یا به عبارتی تو جمیع ویژگی های روحی همه جانوران هستی .

از آن گشتند امرت را مسخر    /    که جان هر یکی در توست مضمر

می گوید از آن جهت انسان کل دنیا و جانداران را به تحت فرمان خودش در آورده که جان تک تک آنها در تو پنهان و پوشیده است.

تو جان عالمی زان در میانی      /     بدان خود را که تو جان جهانی

در ایجا انسان بعنوان عنصر میان جهان امکان و وحدت معرفی می شود و به انسان گوشزد می شود که جان جهان هست و کل دنیا فقط به مراتب وجود انسان زنده است.

همچنین خطاب به انسان می گوید :

جهان عقل و جان سرمایه توست    /   زمین و آسمان پیرایه توست

پیرایه یعنی زینت

ظهور قدرت و علم و ارادت       /      به توست ای بنده صاحب سعادت

 و می گوید که ای انسان تمامی قدرت و اراده الهی به تو و برای تو و بوسیله تو ظاهر گشته .

در نهایت این نکته را تذکر می دهد :

سمیعی و بصیری و حی و گویا      /   بقا داری نه از خود لیک از آنجا

شیخ شبستری بعد از اینکه خوب انسان را بزرگ جلوه می دهد می گوید اینکه شنوا ، بینا ، زنده ، گویا و ماندگار هستی  از تو نیست بلکه از اوست!

اعجوبه اسرار :

 در منطق الطیر ، عطار نیشابوری انسان را به این دلیل اعجوبه اسرار عالم معرفی می کند که انسان از دو ترکیب کاملا متفاوت و دارای مقام متفاوت خلق شده. عناصر وجودی انسان در نزد ایده آلیست ها از جان هست و جسم:

جسم از خاک پدید آمده و کاملا طبیعی است 

جان از عالم وحدت در انسان دمیده شده است.

جز و کل شد چون فرو شد جان به جسم     /       کس نسازد زین عجایب تر طلسم 

پس انسان بعنوان موجودی عجیب معرفی می شود .

حتی شیخ شبستری نیز در حیران بودن موجودیت انسان می گوید :

 پزشکان اندرین گشتند حیران     /     فروماندند در تشریح انسان

نبرده هیچ کس ره سوی این کار     /     به عجز خویش کرده جمله اقرار

البته منظور از این عجیبی ، عجیبی جسمی را به تنهایی شامل نمی شود ، بلکه تفاوت و گونه های میلیاردی روحی و روانی و رفتاری انسان ها را نیز مد نظر داشتند.

همانطور که گفتیم عطار در منطق الطیر به متفاوت بودن مرتبه جان و تن اشاره می کند و دلیل عجیب بودن انسان را چنین بیان می کند : 

جان بلندی داشت و تن پستی خاک    /    مجتمع شد خاک پست و جان پاک

چون بلند و پست با هم یار شد     /    آدمی اعجوبه ی اسرار شد!

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 16:24  توسط محمد حسن صفوی  | 

عطار نیشابوری - بزرگ مرد عرفان ایران

عارفان ایرانی :

فریدالدین محمد بن ابراهیم نیشابوری مشهور به عطار نیشابوری از عارفان بزرگ قرن ششم و هفتم هجری بود .شغل وی داروسازی ، عطار و همچنین طبابت بود.درباره به پشت پا زدن عطار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشه‌گیری و تقوا را پیش گرفتن وی داستان‌های زیادی گفته شده‌است. مشهورترین این داستان‌ها، آن‌ست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود می‌پرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابسته‌ای، چگونه می‌خواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت.

البته به قول استاد شفیعی کدکنی عطار از جمله شاعرانی است که اطلاعات دقیقی از آن در دست نیست حتی در میان آثاری که از خود بجا گذاشته حرف و حدیث های فراوانی ذکر شده اما چند اثر آن از آثاری مسلم وی بحساب می آیند که ما تمام گفته های عرفانی که مطرح می کنیم از همین آثار مسلم وی انتخاب خواهیم کرد.عطار خود در چند بیت به بیان آثار خویش می پردازد :

 مصیبت نامه که اندوه جهان است   /    الهی نامه که اسرار عیان است

به داروخانه کردم هر دو آغاز    /  چگویم زود رستم زین و آن باز

مصیبت نامه زاد رهروان است    /   الهی نامه گنج خسروان است

جهان معرفت اسرار نامه است    /  بهشت اهل دل مختار نامه است

مقامات طیور اما چنان است    /   که مرغ عشق را معراج جان است

چو خسرونامه را طرزی عجیب است   /   که طرز او مه را نصیب است

 

البته استاد شفیعی کدکنی در مقالاتی به اثبات یکی بودن خسرو نامه و الهی نامه پرداختند.

عطار بیشک یکی از بزرگ مردان عرفان ایران زمین بوده است که بقول استاد شفیعی کدکنی اگر دریای عرفان ایران دارای سه موج باشد ، سنایی ، عطار و مولانا این سه موج هستند.

در مورد دین عطار حرف و حدیث های فراوانی هست اما ما می دانیم که دین عارفان عشق است همانطور که خود عطار فرمود :

ملت عشق از همه دین ها جداست       /     عاشقان را ملت و مذهب خداست

 

 

بیشک آثار عطار عرفانی ترین اثرات بجای مانده است و اکثر آنها مثنوی می باشند هرچند که دیوان عزلیات و رباعیاتی هم دارد.عطار برای بیان عقیده های عرفانی خویش از حکایات عرفانی استفاده کرده است و در جمله آثار وی قریب ۲۰۰۰ حکایت وجود دارد.

کتاب منطق الطیر "یا مقامات طیور"  از برجسته ترین و مشهور ترین کتب بجای مانده از عطار می باشد که بیشک از برجسته ترین آثار عرفانی در ادبیات جهان است .در آن به زبان مرغان به بیان سیر و سلوک می پردازد .موضوع آن بحث پرندگان از يك پرنده داستاني به نام سيمرغ است كه منظور از پرندگان سالكان راه حق و مراد از سيمرغ وجود حق است كه عطار در اين منظومه با نيروي تخيل خود و به كار بردن رمزهاي عرفاني به زيباترين وجه سخن مي گويد كه اين منظومه يكي از شاهكارهاي زبان فارسي است .

هفت شهر عشق یا هفت وادی که در مثنوی منطق الطیر بدان پرداخته شده گفته هایی از سختی های سفر سالکان است و عطار به کرات و با بیان حکایاتی از سختی راه می گوید:

کار آسان نیست با درگاه او   /      خاک می باید شدن در راه او

بس کسا کامد بدین درگه زدور    /   گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور

بی دلیل نیست که مولانا می فرماید :

هفت شهر عشق را عطار گشت    /   ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

مثنوی منطق الطیر حاوی حدود ۴۰۰ حکایت شیرین عرفانی بصورت منظوم است .

در نوشته های بعدی به معرفی مفصل منطق الطیر خواهم پرداخت اما در دیگر گنجینه های وی : 

مصیبت نامه که یکی از برجسته ترین آثار عطار است که به لحاظ پختگی فکر و تنوع اندیشه ها در کمال اهمیت است . عطار خود این اثر را به عنوان اندوه جهان نام برده که در آینده به بیان حکایاتی از آن خواهیم پرداخت.

اسرار نامه همانطور که از نامش پیداست به بیان اسرار می پردازد و گفته شده است زمانی که مولانا در کودکی به همراه پدرش در یک سفر به ملاقات عطار می رفت ، عطار نسخه ای از کتاب اسرار نامه خویش را به مولانا هدیه داد که بدون تردید اثر عمیقی در تربیت مولانا گذاشت که بارها خود مولانا به تحت تاثیر بودن تفکرات خویش از عارفان قبل از خود مثل سنایی و عطار نام برده است:

                  عطار روح بود و سنايي دو چشم او   /     ما از پي سنايي و عطار آمديم

اسرار نامه عطار شامل حدود ۳۳۰۰ بیت شعر در ۲۲ مقاله می باشد که در ابتدا از بحث توحید شروع می شود و مقالات میانی به اصطلاحات صوفیه و به بیان عشق می پردازد و از مقاله های نهم به بعد به شدت یاد مرگ و مردن را در خواننده زنده می کند و از بابت القای یاد مرگ در بین کتاب های صوفیانه بی نظیر است.

الهی نامه از اثرات قدرتمند عطار که حاوی حدود ۲۸۰ حکایت با معانی عرفانی است که داستان مناظره پدری است با شش فرزندش  . آغاز کتاب متضمن گفتگویی با روح انسان کامل است و برای او شش پسر به این ترتیب می شمارد: نفس كه در محسوس جای دارد, شیطان كه به موهوم می گراید, عقل كه از معقولات گفتگو می كند, علم كه معلومات می جوید, فقر كه طالب معدومات است وتوحید كه یك ذات را جویان است. ودر حقیقت, همین شش فرزند هستند كه هر یك از پدر روح چیزی در خواست می كنند و سوال و جواب آنان مقالات بیست و دو گانه كتاب را تشكیل می دهد .هر یک از این پسر ها درخواست هایی به قرار زیر از پدر خود می کنند :

پسر اول: دختر شاه پریان.

پسر دوم:جادویی.

پسر سوم: جام جم.

پسر چهارم:آب حیات.

پسر پنجم:انگشتری سلیمان.

پسر ششم:كیمیا.

کل کتاب در واقع جوابی به این سوال است که ارزش تعلقات عالم وآرزوهای دور و دراز انسان چیست و در دنیایی که پایان آن مرگ و فناست برای رهایی ازین تعلقات چه باید کرد ؟ چون جستجوی حقیقت و تکاپو در راه طریقت بدون رهایی ازین تعلقات ممکن نیست , این دلبستگی ها و آرزوها را چگونه باید تلقی کرد و از جاذبه آنها چگونه باید رهایی جست ؟

عطار در پایان سرودن الهی نامه چنان آنرا مایه فخر و مابهات خود می داند که می گوید :

در گنج الهی برگشادم     /     الهی نامه ، نام این نهادن

بزرگانی که در هفت آسمانند     /    الهی نامه ی عطار خوانند

در آینده به بیان و شرح حکایاتی از این کتاب خواهیم پرداخت : 

اما عطار تا یک حدی به بیان اسرار می پردازد ،  از گذشتگان خود مثل حسین بن منصور حلاج نامدار ترین شهید راه تصوف ایران در تذکره اولیا بعلت بیان اسرار و کشته شدن به جرم اناالحق گفتن می گوید  و حافظ خود گفت :

آن یار کزو گشت سر دار بلند    /   جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد  

بقول شیخ محمود شبستری که در گلشن راز خود می فرماید:

 در این مشهد که انوار تجلی ست     /    سخن دارم ولی ناگفتن اولی ست 

یعنی در این مورد که دل محل شهود است و جایگاه ظهور نور است بسیار حرف دارم اما بهتر است که نگویم و یا نمی توانم که بگویم .                    

بعدا در این موارد مفصلا بحث هایی می کنیم که چیست این اسراری که عارفان نام می بردند چرا آن راز ها را تا حدی بیان می کردند ولی در خلاصه باید بگیم بیان اسرار برای عارفان مساوی با مرگ آنها بود و خود عطار در الهی نامه می گوید :

                      چه گویم بیش از این امکان ندارد    /     که جانم بیش از این فرمان ندارد

                                ورای این تو را اسرار گفتن   /     روا نبود مگر بر دار گفتن !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 13:19  توسط محمد حسن صفوی  |