دفتر دانایی

رازنامه ی میراث عرفانی ایران

مولانا راجع به کتاب مثنوی خویش چه می گوید؟

 

 مولانا و مثنوی شریف

 

همانطور که می دانیم جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولانا بعد از اینکه از شمس تبریزی جدا شد به یک پختگی و کمالی در حقیقت و بصیرت رسیده بود.هر چند قبل از آشنایی با شمس نیز یک معلم بزرگ بود اما آشنایی با شمس ، مولانا را به چنین شخصی که می شناسیم تبدیل کرد.بعد از آن مولانا با شاگردانی خبره نظیر صلاح الدین زرکوب و پس از مرگ وی با حسام الدین حسن چلبی آشنا شد و او از مولانا خواست تا اندیشه هایش را به شکل منظومه درآورد و در کلاس درس ارائه دهد و این شد که مثنوی معنوی طی سالهایی نوشته شد و با مرگ مولانا تا دفتر ششم ادامه یافت.در میان این کتاب مولانا با ابیاتی به معرفی این کتاب می پردازد که بسیار بسیار زیبا هستند و به راستی که فقط خود مولانا می داند محتوای کتابش چیست زیرا کتب عرفانی اصولا لایه لایه هستند و هر کس به اندازه عمق ذهن خودش برداشت هایی می کنند.

هر کسی از ظنّ خود شد یار من     /       از درون من نجُست اسرار من

ظن : گمان

 

معرفی مثنوی توسط خود مولانا

 

گر شدى عطشان بحر معنوى           /             فرجه اى کن در جزیره ی مثنوى

فرجه کن چندان که اندر هر نفس          /          مثنوى را معنوى بینى و بس

هر وقت تشنه معنویات شدی یک استراحتی هم در جزیره مثنوی ما کن.به حدی که در مثنوی جز معنویات نبینی. (شاید مثنوی حاوی بسیاری از داستان های مادی و زمینی باشد اما نکاتی معنوی در آن قرار دارد که با تامل و تیز هوشی و ژرف نگری بدست می آید و آن نکات مد نظر مولانا است)

 هر دُکانى راست سودایى دگر      /       مثنوى دُکّان فقر است اى پسر

مثنوى ما دکان وحدت است     /        غیر واحد هر چه بینى آن بُت است

فقر : بالاترین مرتبه عرفان که فردی میرسد فقر و  فنا گویند.

وحدت : در عرفان همان مقصود عالمی هست که این عالمی که ما می بینیم از آن سرچشمه گرفته .یعنی این عالمی که ما در آن زندگی می کنیم عالم کثرت است که عکس آینه عالم وحدت است و مقصود آن خدا یا همان وحدت وجود است.

تشنه مى نالد که ”کو آب گوار؟“         /          آب هم نالد که ”کو آن آب خوار؟“

منظور آب همان کتاب مثنوی است و منظور تشنه همان فردی است که دنبال معنویات و حقیقت است. و می گوید رابطه کشش میان مثنوی من و فرد تشنه طریقت دوطرفه است.

بانگ آبم من به گوش تشنگان          /        همچو باران می رسم از آسمان

برجَه اى عاشق بر آور اضطراب      /        بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب؟!

برجه : یعنی برخیز

معنی بیت : ای عاشق تشنه برخیز وبه اضظراب پایان بده ، این همه ناله ی تشنگی می کنی آن وقت خوابیدی؟ (خطاب مولانا به همه ما از جمله من و شما خواننده عزیز است)

هم تو خود را بربکن از بیخ خواب        /     همچو تشنه که شنود او بانگ آب

آب حیوان خوان، مخوان این را سخن     /      روح نو بین در تن حرف کهن

آب حیوان : آب جاودانگی (همان آبی که در افسانه ها گفتند خضر خورده و جاودانه و غیرواسته به زمان شده ولی اسکندر نتوانست بدان آب دست پیدا کند)

معنی بیت  : مولانا می گوید اینهایی که در این کتاب می خوانید سخن نیست بلکه آب جاودانگی است و هر چند کلمات قدیمی و مربوط به زمان من باشند اما در هر زمان که باشی این گفته ها معانی تازه دارند) 

قابل این گفته ها شو گوش وار      /     تا که از زر سازمت من گوشوار

گوش وار(بیت اول ) : شنوا

گوشوار (بیت دوم) : گوشواره جواهری 

ما چه خود را در سخن آغشته ایم        /       کز حکایت ما حکایت گشته ایم

این حکایت نیست پیش مرد کار        /         وصف حال است و حضور یار غار

مولانا می گوید تمامی حکایت هایی که ما اینجا بیان می کنیم همگی نقد حال ما است و شما می بینید که نفس ما همگی به نوعی در این حکایات نقش بازی کرده. پس نیاز نیست شما به بیرون نگاه کنید باید حکایاتی که می خوانید را درون خود جستجو و  پیدا کنید.

این چه مى گویم به قدر فهم توست        /        مُردم اندر حسرت فهم درست

اینجا مولانا می گوید حرف هایی که می زنم در حد فهم توست و فهم کامل و درک و موشکافی راز های نهفته در این گفته ها کار هر کسی نیست و خود مولانا نیز چنین کسی را پیدا نکرده.(اما مسلما تا هر حد فهم برداشتی از این گفته ها سودمند است ومسلما ما انسان های عادی به هیچ وجه ظرفیت درک حرف های مولانا با اون عمق مد نظرش را نداریم )

فهم آب است و وجود تن سبو       /       چون سبو بشکست ریزد آب از او

اینجا هم نکته به همان میزان ظرفیت انسان هاست که فهم کامل این سخنان در ظرفیت ما نیست و ممکنه بشکنیم.

 شاخه هاى تازه ی مرجان ببین       /      میوه هاى رسته ز آب جان ببین

این سخن شیر است در پستان جان     /      بى کِشنده خوش نمی گردد روان

یعنی سخنان مثنوی زمانی جریان دارد که کسی طلب آن را بکند و  خودبخود وارد روح و جان شخصی نمی شود.

مستمع چون تشنه و جوینده شد        /     هاتف ار مرده بود گوینده شد

اگر شنونده طلب شنیدن کند گوینده اگر مرده باشد زنده می شود و می گوید.

مستمع چون تازه آمد با ملال    /      صد زبان گردد به گفتن گنگ و لا ل

هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند        /        از براى دیده ی بینا کنند

یعنی این سخنان زیبا ، خواندنی ، حکایت محور و شور انگیز در مثنوی برای خواننده عزیز است.

کى بود آواز چنگ و زیر و بم      /       از براى گوش بى حس اصم

یک تمثیل برای بیان بیت قبل که آواز زیبای ساز چنگ برای گوش کر بصدا درآورده نشده است.

گر سخن کِش یابم اندر انجمن        /       صد هزاران گل برویم چون چمن

سخن کِش: طالب حقیقت

ور سخن کُش یابم آن دم زن بمزد       /        مى گریزد نکته ها از دل چو دزد

سخن کّش : کسی که به قول معروف منحرف از حقیقت است و پارازیت می اندازد روی صحبت های مولانا.

مولانا در این دو بیت آخر ی گوید اگر در جمع شما کسی طالب حقیقت باشد صدها گل و معرفت برایش هم چون چمن می رویانم اما اگر خواننده یا شنونده پاریزت انداز و به قول معروف سخن کّش باشد هیچ چیزی در سخنان من نمی یابد. (این را خطاب به اون افرادی می کند که امروزه می خواهند از مولانا خرده بگیرند که شگفتا که امروزه هم چنین افراد نادانی وجود دارند)

 

نتیجه :

همانطور که خود مولانا گفته و تاکید کرده کسانی که می خواهند کتاب مولانا را بخوانند باید چند نکته را مد نظر داشته باشند تا راه را گم و یا سو برداشت نکنند.

۱- مثنوی یک کتاب معنوی هست و هرچند داستان هایی زمینی و مادی داشته باشد اما همگی نتیجه و نکته های معنوی دارند و حتی اگر هزل هایی در ابیات آن دیده شد مولانا بار ها گفته که نکته هایی در آن نهفته است و گفته است :

هزل ها گویند در افسانه ها     /    گنج می جو در همه ویرانه ها

هزل تعلیم است آن را جد شنو   /      تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

۲- تمامی تعالیم مثنوی در قالب داستان های دیگران گفته شده است و از زبان سمبلیسم استفاده کرده و خواننده مثنوی حتما می باید با سمبلیسم آشنا باشد و فریب ظاهر داستان را نخورد.

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران     /         گفته آید در حدیث دیگران

۳- داستان های مثنوی همگی درونی هستند و شما باید در اندرون خود بنگرید و داستان ها همگی در درون ما بازی شده است و واقعا داستانی نمی یابید که وصف حال خودمان نباشد یعنی مولانا مشکلات کلی و مشترک ما انسان ها را در قالب داستان بیان می کند و با اتمام داستان می آموزیم چطور می توان این مشکلات را برطرف کرد .خود مولانا در اول شروع داستاهایش گفته است :

بشنوید ای دوستان این داستان     /      خود حقیقت نقد حال ماست آن 

حتی دیگر عارفان نیز همین نکته را گفتند مثلا عطار در منطق الطیر خودش که سرشار از حکایات عرفانی است می گوید :

تو مکن چندین در آن قصّه نظر     /     قصّه ی توست این همه ای بی خبر 

۴-داستان های مثنوی سرشار از نکته هست و هر خواننده و کسی که می خواهد تعالیم مثنوی را یاد گیرد باید بتواند نکته ها را تا عمق درک خودش از داستان استخراج کند و جایی که مولانا به حسام الدین مریدش و دیگر مریدانش می گوید :

گفتمش پوشیده خوشتر آید سرّ یار   /     خودتو در ضمن حکایت گوش دار

یعنی اسرار و تعالیم دیگران مثل شمس را پوست کنده بیان نمی کنم و در حین حکایات بیان می کنم و شما با دقت نکته ها را بیابید.حسام الدین از مولانا درخواست و پافشاری می کند که ای صوفی چرا پوست کنده و عریان اسرار را بیان نمی کنی چرا از شمس و گفته هایش نمی گویی و مولانا در چند بیت جواب می دهد:

گفتم ار عریان شود او در عیان   /    نه تو مانی نی کناریت زی میان

آرزو می خواه لیک اندازه خواه   /   برنتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت     /   اندکی گر پیش آید جمله بسوخت

یعنی اگرهمانطور که خورشید اگر کمی جلوتر بیاید کل کره زمین اتش میگیرد من هم اگر عریان بگم هیچ کدام از شما باقی نخواهید ماند و اندازه تحملتان طلب آرزو کنید زیرا یک برگ کاه نمی تواند کوهی را تحمل کند.

پس این هست دلیل اینکه تعالیم عرفانی در قالب تمثیل و داستان بیان می شود نه عریان .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:24  توسط محمد حسن صفوی  |