گرفتار نفس و دم از خداشناس و دیندار بودن
بارها شده در زندگی کسانی را دیدیم که بیشتر از همه در بوق و کرنا از فضیلت خود و عشق به معشوق و معنوایات می گویند ولی از طرفی بیشتر از همه در گرفتار نفس هستند و در این دنیا بشدت و دو دستی به اموال ، مقام و قدرت و موقعیت خود چسبیده اند که مبادا ذره ای از آن از دستشان بروند. درهفت شهر عشق عطار وقتی بررسی می کنیم یکی از این وادی ها برای رسیدن به مقصد در واقع استغنا (بی نیازی از تعلقات دنیوی) می باشد ، یعنی یک فرد برای طی کردن راه های سیر و سلوک و رسیدن و به معشوق باید اون هفت وادی را بگذراند تا به فقر و فنا برسد .یعنی همانطور که مولانا میگوید اگر نی خالی نباشد صدایی از آن ساز تولید نمی شود و اگر در این دنیا کسی از تعلقات دنیوی خالی نباشد از صدای عشق و ناله ی سوزناک جدایی نیز محروم است.
تمامی عرفا در تعلیماتشون جایی را تذکر چنین انسان هایی اختصاص داده اند و حکایات زیبا در این موارد بسیار گفته شده است.در این حکایات که عموما درس دادن به فرد غافل است از چند طریق بیان می شود. یا در حکایات این ندا از سمت عالم غیبی به سراغ فرد غافل می آید یا از سمت یک پیر طریقت یا سالک یا با نشان دادن عاقب فرد غافل ، به خواننده درسی را می دهد.در اینجا دو حکایت بسیار زیبا را بیان می کنیم که خطاب به افرادی که محکم بر ثروت و قدرت تکیه زدند و دم از فضیلت و عرفان می زنند.
حکایت ابراهیم ادهم از کتاب مثنوی شریف مولانا
ابراهیم ادهم (قرن دوم هجری) پادشاه و صاحب ملک خراسان و بلخ بود و بسیار فرد با فضیلتی از نظر خودش به نظر می رسید.داستان ابراهیم ادهم در مثنوی مفصل و سرشاز از درس هاست اما در اینجا چند بیتی که به بحث ما مطرح می شود و اون ندای غیب برای از خواب بیدار کردن ابراهیم ادهم بیان می شود.
خفته بود آن شه شبانه بر سریر / حارسان بر بام اندر دارو گیر
بر سر تختی شنید آن نیک نام / طق طقی و های و هویی شب زبام
داستان از این قرار است شبی ابراهیم در تخت خود در خواب بود که یکباره سرو صداهایی و طق وطق از پشت بام می شنود.
گام های تند بر بام سرا / گفت با خود "این چنین زَهره کرا؟"
بانگ زد بر روزن قصر او که کیست / این نباشد آدمی مانا پریست
ابراهیم با خودش گفت چه کسی جرات کرده است بر بام قصر من این سروصدا ها را ایجاد کند؟ مگر پری باشد و از روزن قصر می پرسد که اونجا چه کسی هست؟.
سر فرو کردند قومی بوالعجب / ما همین گردیم شب بهر طلب
"هین چه می جویید؟" گفتند "اشتران" / گفت " اشتر بام کی جست هان؟"
گروهی که در بام بودند به ابراهیم گفتند ما دنبال گمشدگانمان می گردیم و ابراهیم پرسید دنبال چی؟ و آنها پاسخ دادند شترهایمان گم شده اند و ما در جستجوی اون هستیم. ابراهیم گفت "مگر کسی تاحالا شتر بر بام کسی پیدا کرده که شما می جویید؟
پس بگفتندش که تو بر تخت جاه / چون همین جویی ملاقات اله
خود همان بُد دیگر اورا کس ندید / چون پری از آدمی شد ناپدید
آنها جواب دادن همانطور که تو بر تخت شاهی و گرفتاری در قدرت و پول و ... به دنبال ملاقات الهی هستی ما هم در پشت بام تو دنبال شتر هایمان هستیم.و این شد که آن قوم به یکباره ناپدید شدند و درواقع یک ندایی بود برای ابراهیم ادهم.
ابراهیم پس از این ماجرا تخت و قصر و مقام را رها می کند و یک درویش می شود و تا آخرعمر به همان شیوه زندگی کرد و معاش خود را از طریق کارگری و زحمت کشی در حجاز گذراند (سرگذشت زندگی وی شباهتی به سرگذشت بودا دارد) .حکایات های زیادی در باب ایشان و آموزه هایش وجود دارد برای مثال حکایت آموزنده وی در باب داشته ها و قدر ندانستن ها که در تذکره اولیا امده است :
روزی ابراهیم ادهم یک درویش را دید که از نداری و سختی هایی که می کشید ناله می کرد .ابراهیم به وی گفت : "پندارم که درویشی را به رایگان خریدی" . درویش گفت : " مگر درویشی را می خرند؟" ابراهمی جواب داد " باری ، من به ملک بلخ خریدم و هنوز به ارزد!"
که البته این داستان در منطق الطیر نیز بصورت شعر بیان شده است.
در عرفان یک اصل هست که اگر کسی بخواهد به ملاقات الهی برود توسط خود حضرت عشق دعوت می شود (همان وادی طلب که اولین شهر عشق عطار هست) و این هم نمونه بارزی بود در این باب، و در مقامات دیگر بزرگان هم همین چنین چیزی را می بینیم و ابیات زیادی در این باره وجود دارد که دروقت خود خواهیم پرداخت.
حکایت خواجه و دیوانه از کتاب منطق الطیر عطار :
در این حکایت نیز خطاب به همین افراد است و در اینجا خواجه ای ثروتمند و پرجمال در حال راز و نیاز بود که دیوانه ای از آنجا می گذرد و آن ندا را به وی گوشزد می کند (در عرفان مراد از دیوانه همان درویش است) :
خواجه ای می گفت در وقت نماز / "کای خدا رحمت کن و کارم بساز"
آن سخن دیوانه ای بشنود از ازو / گفت "رحمت می بیوسی زود ازو
تو ز ناز خود نگُنجی در جهان / می خرامی از تکبر هر زمان
منظری سر بر فلک افراشته / چار دیوارش به زر بنگاشته
ده غلام و ده کنیزک کرده راست / رحمت اینجا کی بوَد بر پرده راست؟
خود به تو بنگر تا تو با این جمله کار / جای رحمت داری آخر ؟ شرم دار
گر چو من یگ گرده قسمت داریی / آنگهی تو جای رحمت داریی."
همانطور که دیدیم دیوانه به اون خواجه می گوید تو با این همه زندگی پر ناز و نعمت که قصری از زر و زیبایی با آن همه جمال و شکوه و غلام و کنیز داری چطور دم از رحمت می زنی؟ شرم کن. اگر مثل من یک گرده نانی بیش نداشتی اون وقت جای رحمت داری.
نتیجه حکایت :
تا نگردانی ز ملک و مال روی / یک نفس ننمایدت این حال روی
روی این ساعت بگردان از همه / تا شوی فارق چو مردان از همه
بله ، اگر نیک بنگریم در اطراف خود در این زمانه هم از این قبیل افراد فراوانند.افرادی که در قدرت و ثروت غرق هستند و چشمشان بنا به این تعلقات کور است و از طرفی دم از فضیلت و خداشناسی و دینداری می زنند.
البته مراد از فقر در عرفان پشت پا زدن به همه دارایی ها نیست و داستان های اشخاصی از قبیل ابراهیم یا عطار و ... نمونه های خاص هستند و نشانه هایی از سمبلیسم دارند تا واقعیت ، ولی درسی که در اینجا به انسان داده می شود این است که در لحظه ای که می خوایی عشق را درک کنی و به ملاقات اله بروی ذهن شما باید از گرفتاری ها ، منیّت و هویت طلبی ها و دغدغه های دنیوی که نفس ما اون را به رخ ما می کشد رها شود تا معراجی که می گویند تجربه کنید.