حکایت رئیس بچه و ابوسعید ابوالخیر

 

در این قسمت حکایتی را از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر عارف بزرگ قرن چهارم خراسان نقل می کنیم که می توان گفت یکی از بزرگترین تعالیم معنوی و عرفانی را به همراه دارد ، حکایتی بس دلکش که چنان درسی می توانیم از آن یاد بگیریم که در کلیه ی گرفتاری های این خاکدان تنها راه نجات و امید است ، و همچنین می بینیم چگونه روانشناسی مدرن با عرفان کهن پیوند خورده است. زیرا سرچشمه عشق در وجود کلیه ما انسان ها است و محور زمان هیچ تغییری در آن نمی تواند گذارد.

بت بوسعید 

وقتی آوازه شیخ ابوسعید به نکویی در اهل ذوق پیچیده بود جوانی که مبالغی زر و سیم و اسباب داشت جهت مریدی و خدمت به خانقه شیخ آمد و هرچه داشت به ابوسعید داد. ایشان کلیه مبالغ را در راه درویشان نفقه داد و هیچ وقت عادت نداشت برای فردا بگذارد. این جوان سال ها ، هر روز به دعا و ذکر و عبادت مشغول بود و شب ها بیدار می ماند تا سحر به نماز شب. سال بعد به خدمت درویشان درآمد و بعد به نگهداشت حمام و سپس سالی مردم شهر برای وی و خرجی روزمره وی بدان زر و طعام می دادن تا معاش کند اما بعد از آن در چشم مردم خوار شد وبه وی کمکی نمی کردند. همچنین شیخ ابوسعید به اصحاب گفته بود که بدو هیچ کمکی نکنند و حتی به نداری وی توجهی نکنند ولی خود شیخ با وی نیک بود . اما بعد از مدتی رفتار شیخ با او تغییر کرد و در روی جمع وی را رنجانید و وی را از خود براند. و طوری شد که سه روز تمام در کنج خانقاه افتاده بود و کسی به وی توجه نمی کرد و وی سه روز تمام نه خواب رفته بود نه چیزی خورده زیرا شیخ گفته بود که به وی طعام ندهند. روز چهارم در خانقه سما بر پا بود و طعام بسیار بود و شیخ به مطبخی (آشپز) گفته بود که به وی چیزی ندهد و به اصحاب گفت که وی را بر سر سفره راه ندهند. پس جوان زنبیل به دست با ضعف و گرسنگی تمام و خجل وار خود را در مطبخ (آشپزخانه) انداخت . راهش ندادند و اهل سفره وی را جای ندادند و حتی به وی توجهی نکردند. ابوسعید نگاهی به جوان کرد و گفت : " ای ملعون مطرود بدبخت چرا از پس کاری نروی ؟  چرا افتاده ای به ما؟ شرم نداری؟ اگر بار دیگر به خانقاه آیی می گویم تا اینقدر با عصا بر سرت زنند تا کشته شوی" و بانگ بر اصحاب زد " این شوم را بیرون کنید".

آن جوان را در غایت ضعف و شکستگی بیرون انداختند و بزدند و درب خانقاه را ببستند. جوان هم که از خلق نامید شده و دنیا از دست رفته و دین بدست ناورده و از شیخ و اصحاب چنان سخن ها شنیده به هزار سستی و عجز و اشک ریزان بر مسجدی خراب شد و روی بر خاک نهاد و گفت : "خداوندا می دانی و می بینی که چگونه رانده شدم ، هیچ کس مرا نمی پذیرد و هیچ کسی را ندارم الّا در تو و هیچ پناهی ندارم الّا به تو" و از همین جنس زاری می کرد تا بر زمین افتاد و کف مسجد جمله به خون چشم وی آغشته شد .

 ناگهان شیخ در خانقاه گفت "شمع برگیرید" و با اصحاب از خانقاه بیرون شدند تا بدان مسجد رسیدند جوان را دید در سجده روی بر پایش نهاده و اشک باریدن گرفته. جوان از پس نگریست و شیخ و اصحاب را دید که شمع آوره. جوان گفت : " ای شیخ ! برای چی پیشم آمدی؟ آخر چطور دلت میداد که با من آن همه جفا کنی؟ "  شیخ گفت : " از جمله ی خلق امید بریده بودی و از اصحاب هم همچنین،  ولی با مراعات من زنده بودی. حجاب میان تو و خدا ، بوسعید بود و جز این یک بُت در راه تو چیزی نبود. فقط ایچنین می توانستم این حجاب را بردارم و آن بت که در راه تو بود را بشکنم. اکنون برخیز که مبارکت باد."  

 

از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر "چشیدن طعم وقت"  

 

هستی درون

 

 

امروز بعد از ماه ها آمده ام اما با دستی پُر که امیدوارم خواننده با خواندن دقیق این پست به اسراری از این هستی پی ببرد که عموما بن مایه عرفان است و باعث می شود خواننده با دید متفاوتی از این دنیایی که تا امروز بصورت یک توهم ذهنی می دیده به سرچشمه آن پی ببرد!!!

هستی درون (تفسیر یکی از اسرار های هستی)

 

بارها از خودمان می پرسیم هستی چیست و از کجا سرچشمه می گیرد و سرچشمه ی حیات چیست. متفکران باستان به این سوال بنیادی از دریچه های متفاوتی نگاه می کردند که باعث بوجود آمدن مکتب های مختلف فکری شده است. در این سوال اساسی یک سوال دیگر مطرح می شود که ماهیت دنیایی که می بینیم  یا همان هستی چیست؟ آیا همان ماهیتی که می بینیم هست یا نه در ذهن ماهیت متفاوتی می بینیم. در این قسمت قصد نداریم به این بحث بپردازیم که بیشتر در حوزه فلسفه و عرفان نظری بیان می شود. در اینجا ما می خواهیم به این سوال اساسی و زیبا بپردازیم که آیا این دنیا و هستی که بصورت روزمره می بینیم در کجا قرار دارد یا حداقل این است که از کجا سرچشمه می گیرد.

آثار و الا

همانطور که می دانیم بر اساس تفکر ما انسان ها وجود در دنیا دو قسم دارد. یکی خالق که همان واجب الوجود است و دیگری مخلوق که بدان ممکن الوجود گویند .این اصطلاحات فلسفی هست که برای کلمات عامیانه خدا و خلقیاتش بیان می کنیم. در اینجا ما بعنوان یک انسان به جهان هستی نگاه می کنیم و می بینیم که دو جهان می بینیم یکی جهان بیرون و دیگری جهان درون. منظور از جهان درون همان تصویر های ذهنی و خاطراتی که داریم و انعکاس تصاویری که می بینیم می باشد و برای اینکه اثبات کنیم چنین جهانی (یعنی جهان درون) وجود دارد کافی است چشمای خود را بسته و به تصاویری فکر کنیم. بعضی از متفکران بر این باورند که جهان درون انعکاس جهان بیرون است و تصاویر و اشیایی که در بیرون می بینیم  به همان شکل و ماهیت در درون ذهن ما شکل می گیرد و ما آنرا حس می کنیم و عموما سرچشمه جهان را همان جهانی که به چشم می بینیم تصور می کنند، به این تفکرات عموما رئالیسم می گویند و انسان های عامی هم همین تصور را دارند. در مقابل افرادی هستند که این بحث را قبول ندارند و عموما ماهیت دنیای بیرون را متفاوت از چیزی که درون ذهن ما شکل می گیرد بحساب می آورند و این تفکر ایده آلیسم گویند.

تفکر عرفا

در عرفان نیز به این بحث پرداخته شده است. آن چیز که ذهن همه ما را بخود جذب می کند این است که آیا چیزی که ما از طریق حواس پنجگانه خود درک می کنیم و باعث می شود شناخت در ذهنمان صورت پذیرد همان ماهیتی دارد که در بیرون وجود داشته؟ در قدیم عموما شکی در ذهن متفکران ایجاد می شد که ماهیات متفاوت باشد ولی خیلی ها این تفاوت را قبول نداشتند و ندارند. حتی انسان های امروزی هم چنین می پندارند. برای مثال همه صداهایی که می شنویم و همه تصاویر و رنگ هایی که می بینیم همه فکر می کنند که اینها دقیقا به همین شکل و ماهیتی که مبینیم در بیرون قرار دارند اما خوب است در اینجا از دید عرفان بنگریم و تطبیقی از علوم عقلی مثل فیزیک می تواند به ما در بیان این ادعا کمک کند.

عرفا اعتقاد دارند که اشیایی واقعا وجود ندارند و اینهایی که می بینیم سرچشمه در درون وجودمان دارد ولی قبل ازاینکه به این بپردازیم یک گام به عقب برمیگردیم. فرض کنیم مکانی وجود داشته باشد که انسان یا موجود زنده و شنوایی وجود ندارد ، آیا اگر صدایی در آنجا (مثل صدای قطع درختی یا صدای رعد وبرق آسمان و ... ) تولید شود آیا این صدا وجود خواهد داشت؟ اگر از افرادی باشید که عادت به جواب دادن سریع باشید مسلما می گوید که "بله صدایی تولید می شود اما شنیده نمی شود چون موجود شنوایی در آنجا وجود ندارد" اما این جواب عموما یک جواب انسان عامیانه خواهد بود که عمریست دنیا را به همین صورت نگریده ولی اگر همان شخص بخواهد ساعت ها وقت صرف فکر کردن به چنین سوالی کند مسلما چیزهایی کشف می کند که حقیقتا حیرت آور خواهد بود.

در فیزیک اثبات شده که وقتی صدایی تولید می شود درواقع امواجی تولید می شود و این امواج چیزی نیستند جز انقباض و انبساط  سریع ملکول ها در هوا در واحد زمان! یعنی عموما صدایی وجود ندارد، فقط و فقط این حرکت ملکول ها به گوش ما می رسد و ما این ارتعاشات را در درون ذهنمان که درواقع یک پردازشگر است بصورت صدا می شنویم و ما فکر می کنیم این صدا با همین ماهیت در بیرون وجود داشته است. حالا با دقت دوباره اون سوال را فکر کنید آیا باز عقیده خود را خواهی داشت؟ در مورد رنگ هم چنین است یعنی چشم ما انسان ها است که نسبت به طول موج انعکاس شده از هر سطح (بسته به ماهیت سطح جشم)  بصورت یک طول موج دریافت می کند که این مغز ما هر کدام از این طول موج ها را بصورت رنگ های متفاوت می بیند یعنی اصلا چنین رنگ هایی که بصورت روزمره در دنیا می بینیم وجود خارجی ندارند و صرفا این تصاویری هستند که مغز ما از ورودی هایی که صرفا طول موج هستند (یعنی زمان در آن دخیل است) می سازد!!

این صدا و رنگی که گفتیم فقط دو مثال ساده بودند، کلیه عناصری که با حواس پنجگانه  قابل دریافت هستند مثل مزه ، اشکال ، جنس ، روحیات و خلقیات ، مزاج و کلیه فعل و انفعالاتی که انسان حس می کند به همین صورت است. حالا تصور کنید دنیا به چه صورتی هست و ما به چه صورتی آنرا می بینیم و درک می کنیم . گذشته از اینکه دایره بینایی ما محدوده بسیار کوچکی از نورهایی است که واقعا در طیف الکترومغناطیس وجود دارند و دایره شنوایی ما طیف بسیار کوچکی از فرکانس های موجود در دنیا است و دایره لامسه و چشایی و بویای ما هم همین طور. با این مقدمه می توانیم نظر عرفا را بیان کنیم.

عرفا می گویند عموما اصلا جهان خارجی وجود ندارد و این تصاویر کاملا درونی هستند. یعنی این ذهن ماست که برای ما این طور تداعی می کند که همه چیز را از بیرون ببینیم و حتی خودمان هم برای خودمان بعنوان یک عنصر از این عالم یک شخصیت قائل هستیم اما واقعیت این است که اصلا چنین نیست. هستی عموما یک چیز است و ما هر کداممان خود و دایره حسی خود را بخشی از این هستی می یابیم در اینجا سوال دیگری پیش می آید پس این چیزی که می بینیم آیا همان چیزی هست که در درون داریم یا انعکاس چیزی است که در درون داریم؟ هستی در بیرون قرار دارد که ما تصوری از آن در درون دهنمان داریم یا اینکه سرچشمه هستی درون است که انعکاسی در بیرون دارد و ما آنرا در بیرون می بینیم؟ فلاسفه به هستی بیرون معتقدند اما عرفا نه. بقول ابوسعید ابوالخیر در یک رباعی که اسراری را بصورت پوست کنده عیان می کند خطاب به انسان می گوید :

ای نسخه ی نامه ی الهی که تویی      /        ای آیینه ی جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست        /   از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

یعنی در یک کلام هستی در درون ماست و ما برای رسیدن به هر چیزی و کیفیتی باید به درون خودمان بنگریم نه بیرون. زیرا نگریدن به بیرون جز درگیری با موهومات چیزی به وجود نمی آورد و مثل سرو کله زدن با سایه می باشد و قضیه همان داستانی است که در مثنوی مولانا بیان شده که یک  شکارچی سالها به دنبال شکار سایه یک پرنده بود غافل از اینکه خود پرنده چیز دیگری بوده و جای دیگری.

بحث طلب از خود هم بحث مفصل عرفانیست است که در پست های بعدی به آن می پردازیم که بقول مولانا :

                                  آنانکه طلبکار خدایید خدایید     /    حاجت به طلب نیست شمایید شمایید

برای جلوگیری از طولانی شدن بحث به یک حکایت بی نظیراز حضرت مولانا می پردازیم که همین موضوع هستی درون را به زیبایی بیان می کند:

داستان از این قرار است که روزی صوفیی در یک باغ زیبا سر بر زانو نشسته بود و به مراقبه (مدیتیشن امروزی ها) رفته بود تا اینکه:

صوفیى در باغ از بهر گشاد           /          صوفیانه روى بر زانو نهاد

پس فرو رفت او به خود اندر نغول     /      شد ملول از صورت خوابش فضول

که شخصی از آنجا گذشت و مراقبه صوفی را برهم زد و به او گفت :

که چه خسبى آخر اندر رز نگر           /          این درختان بین و آثار و خضر

امر حق بشنو که گفته ست انظروا      /            سوى این آثار رحمت آر رو

 

شخص به صوفی گفت که چرا خوابیدی؟ مگر خدا نفرموده است که به آثار نگاه کنید پس چرا خوابیدی و به این درخت و گل و بلبل و... نگاه نمی کنی؟ صوفی جواب داد:

 

گفت آثارش دل است اى بو الهوس       /      آن برون آثار آثار است و بس

باغها و سبزه ها در عین جان      /         بر برون عکسش چو در آب روان

 

صوفی پاسخ داد ای بول الهوس ظاهر بین، آثار خداوند درون دل و جان انسان است و این چیزی هایی که می بینیم همگی انعکاس آثاری هست که در دل وجود دارد(آثارِ آثار)

 

آن خیال باغ باشد اندر آب        /        که کند از لطف آب آن اضطراب

باغها و میوه ها اندر دل است     /      عکس لطف آن بر این آب و گل است

 

و می گوید همانطور که تصور در آب منعکس می شود انعکاس تصاویر دل و جان بصورت این باغ دیده می شود.

 

گر نبودى عکس آن سرو سرور     /        پس نخواندى ایزدش دار الغرور

جمله مغروران بر این عکس آمده       /         بر گمانى کاین بود جنت کده

مى گریزند از اصول باغها           /         بر خیالى مى کنند آن لاغها

  

انسان های مغرور یعنی انسان های دنیا طلب که هست و ظاهر بین هستند همگی با این عکس دست و پنجه نرم می کنند. و از اصول این وجود و هستی بی خبر استند و درواقع اگر باخبر هم باشند می گریزند.

  

اى خنک آن را که پیش از مرگ، مرد     /       یعنى او از اصل این رز بوى برد

در اینجا مولانا می گوید ای خوش بحال کسی که پیش از مرگ زمینی اش مُرد (یعنی به این اسراری که گفتیم  پی بُرد و این منزله همان مرگ و جدایی از این دنیای توهمی است).

 

 

راز هستی

 

راز هستی از نگاه مولانا

معمای بزرگ و راز سر به مُهری که از آغاز آفرینش تا کنون بشر را به خود مشغول داشته این است که جهان هستی چرا پدید آمد؟ از کجا پدید آمده و سرانجام چه خواهد شد؟

اصولا این سوالات اساسی فلاسفه را بران داشت که پاسخ هایی برای آن بیابند و حتی مذاهب و مکاتب مختلفی کوشیده است این سوالات را پاسخ گویند و هر کدام به داستان ها و تمثیلاتی متوسل شده اند و تئوریاتی را بیان می کنند برای مثال ادیان مختلف ابراهیمی بر اساس آفرینش و معاد این سوالات را پاسخ داده است. از دیدگاه عرفان نظری نیز ابن عربی در کتاب فصوص خود این سوالات را جواب می دهد . مولانا بعنوان یکی از بزرگان عرفان ایرانی که گفته ها و تعالیم خود را در باب اشعار بیان می کند در کتاب مثنوی معنوی خویش به این سوالات پاسخ داده و تمثیلات زیبایی را بیان کرده است که در اینجا بصورت خلاصه به بیان ابیاتی می پردازیم.

لطف پروردگار ، هستی را بوجود آورده است :

اول از همه باید دانست که مولانا بر اساس ذهنیت توحیدی خود هستی را بر لازمه وجود واجب الوجودی می داند که خداوند دانیمش.تمامی موجودات به جز خداوند به علت وجود غرضی زائد که در ذات خود دارند سعی در رسیدن به کمال را دارند یعنی برای مثال انسانی که کسب دانش می کند به علت وجود نقص جهل خود می کوشد که آنرا با کسب دانش برطرف کند .اما خداوند از نظر مولانا به خودی خود کامل است و هستی را بعلت نبود وهابیت و جوادیتش خلق نکرده است.  مولانا بر این باور است که خداوند هستی را فقط بر مبنای "جود" و "لطف" خویش بر عرصه ظهور نهاد.

من نکردم امر تا سودی کنم        /         تا که من بر بندگان جودی کنم

پس امر خلق هستی بر اساس سود برای خدا نبوده بلکه برای لطف بر بندگاش بوده است. مولانا در جایی دیگر می فرماید :

از برای لطف عالم را بساخت     /        ذُّرَه ها را آفتاب او نواخت

راز هستی و فنای موجودات :

مولانا در مثنوی خویش بر اساس یک حکایت زیبا که سوال جوابی میان موسی و خداوند است  راز پیدایش و فنای موجودات را بازگو کرده است.در اینجا بخشی از حکایت را بیان می کنیم تا به زیبایی اسرار آفرینش پی ببریم :

گفت موسی : ای خداوند حساب          /   نقش کردی، باز چون کردی خراب؟

نرّ و ماده نقش کردی جانفزا       /       وآنگهان ویران کنی این را چرا؟

موسی از خداوند این سوال فلسفی را پرسید که ای خداوند مهربان تو که این همه هستی را با این نظم و زیبایی خلق کردی چرا آنرا از بین خواهید برد و یا اینکه چرا انسان ها را برمی داری؟

پس بفرمودش خدا : ای ذولباب      /  چون بپرسیدی ، بیا بشنو جواب

موسیا ! تخمی بکار اندر زمین         /     تا تو خود هم وادهی انصاف این

چونکه موسی کِشت و شد کِشتش تمام      /      خوشه هایش یافت خوبیّ و نظام

داس بگرفت و مر آنرا می بُرید   /      پس ندا از غیب در گوشش رسید

که چرا کشتی کنی ّ و پروری      /     چون کمالی یافت آن را می بُری؟

پس همانطور که به زیبایی بیان شد حاصل این گفتگو چنین است که محصول تا به کمال نرسد لایق برداشت نیست و هر موجودی برای کمال لایق خود آفریده شده است که باید بدان برسد.

 

 

در کلاس درس شیخ محمود شبستری -  قسمت دوم

 

تفکر چیست؟

یک از سوالات بنیادی بشر راجب به ماهیت تفکر است.اصولا فکر کردن به همه امور توسط همگان صورت می پذیرد پس آیا می توان همه را متفکر نامید؟ حتی رها شدن از ذهن کار ساده ای نیست و اهل تصوف برای سیرو سلوک خود سعی می کنند از بند ذهن رها یابند.برای مثال می توانید با خودتان قراری ببندید که برای یک بازه زمانی مثلا یک دقیقه به هیچ چیزی فکر نکنید. اما می بینید بسیار دشوار است ، پس به این می گویند اسارت فکر نه تفکر. یعنی کلیه انسان ها در اسارت فکر و ذهن خود هستند اما همه متفکر نیستند و اصولا حکیم یا متفکر شخصی هست که در ارتعاشات ذهنی خود اصولی را پیروی می کند و در ماهیت حسی خودش به چیزی خیره می شود که همگان آن را نمی بیند. اما یک سوال قبل بر می گردیم در واقع ما می خواهیم در ماهیت تفکر بنگریم در واقع این یک سوال نیست بلکه یک متا سوال یا فرا سوال بینیادی می باشد شیخ محمود در گلشن راز خود به ماهیت تفکر نیز پرداخته است.

شیخ محمود شبستری و تفکر

همانطور که می دانیم شیخ محمود شبستری از عارفان نامدار قرن هشتم بود و کسی بود که در عرفان نظری و فلسفه آثار بسیار ارزنده ای را نگارید که مهمترین آن به نظم جواب 15 سوال بنیادی در حکمت و عرفان نظری بود که توسط شیخ حسین هروی از عارفان خراسان پرسیده شده بود و این اثر گلشن راز نامیده شد. متن سنگین این کتاب باعث شد شروح زیادی بر آن نوشته شود که معروفترین آنها شرح شیخ لاهیجی می باشد که امروزه بنا به سنگین بودن متن این شرح ، شرح های ساده تری نیز بر آن نوشته شده است.

اولین سوالی که در گلشن راز (که بیشک یک از بی نظیرترین کتاب حکمت و عرفان نظری است) بررسی شده پرداختن به ماهیت تفکر است .شیخ هروی از شیخ محمود در اولین سوال خود این پرسش را اینطور به نظم بیان می کند :

نخست از فکر خویشم در تحیُّر        /        چه چیز است آنکه گویندش تفکُر؟

حتی بر اساس نظریه هفت شهرعشق هم که بررسی کنیم یکی از همین وادی ها ، وادی حیرت می باشد. انسان تا حیرت مند نشود به تفکر نمی پردازد و این را شیخ هروی در سوال خویش به خوبی بیان کرده است.

در گلشن راز که همان باغ دل همه ما انسان هاست به این سوال بدین شکل پاسخ داده شده است.

تفکر رفتن از باطل سوی حق       /          به جزو اندر بدیدن کل مطلق

حق : در این شعر مفهوم حق یعنی راستی  ودرستی که مقابل باطل و یا نادرستی می آید.

کل مطلق را به جزوی دیدن : کمال معرفت یک متفکر می باشد که در متونی بقاء الله نامیدند.

از باطل سوی حق رفتند : رسیدن سالک به فنای فی الله .

در حالت کلی یعنی رسیدن سالک به مرتبه ای که همه چیز را در پیدا و نهان (شهادت و غیب) مظهر یک حقیقت ببیند و شناسد و در همه مظاهر اورا ببیند ، چنین که غیری در کار نباشد.

شاعر و نقاش مشهور انگليسي، ويليام بليك، در قطعه شعري از منظومه «نغمه‌هاي بيگناهي» كمال آدمي را چنين وصف كرده است:

جهاني را در سنگريزه‌اي ديدن،

 و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن،

 و بينهايت را در كف دست نگه داشتن،

 و ابديت را در لحظه‌اي دريافتن.

اصولا بسیاری از حکما و عرفا ، تفکر در ذرات را پایه و اساس اندیشه خود دانسته اند و قبل از پیدایش فیزیک ذرات و کوانتمی ، بزرگانی مثل شیخ محمود ، عطار و مولانا در بسیاری از شعر های خود ذهن خواننده را بروی تفکر بروی ذرات منعکس می کردند.

و اينها همه، تعبير شاعرانه‌اي است كه شيخ محمود آن را حركت از جزء به كل خوانده است. تعريف شيخ محمود از حركت، علاوه بر انواع حركت در تفكر منطقي، سير و سلوك اهل معرفت را نيز در بر مي‌گيرد، از آنكه عرفان نيز به يك نظر حركتي است از جزء كه موجوداتند به سوي كل كه حقيقت هستي و ذات احديت است و به تعبير ديگر، عارف از عشق به جزء آغاز مي‌كند و به تدريج به عشق كل مي‌رسد بي‌آنكه عشق جزء را از دست بدهد، زيرا كل را در جزء مي‌بيند و سعدي ‌وار مي‌گويد:

به جهان خرم از آن است که جهان خرم از اوست       /     عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

البته این تعریف شیخ محمود از تفکر یک تفکر عارفانه هست و در ادامه خود شیخ محمود که علاوه بر عرفان نظری به فلسفه نیز اشراف داشت این سوال را از دید حکما نیز بدین شکل جواب می دهد:

حکیمان کاندر این کردند تصنیف      /      چنین گفتند در هنگام تعریف

که چون در دل شود حاصل تصور       /    نخستین نام او باشد تذکر

حکیم : یا فیلسوف کسی است که از راه استدلال ، چیز های هستی را چنانکه هستند به اندازه توانایی بشری بداند و به مقتضای علم خود عمل کند.

دل : در این شعر منظور همان مرکز حافظه یا ذهن است.

تصور : صورتی از چیزی که در ذهن افتد و پیش علما و حکما صورت حاصله در ذهن است که همان علم است .

شیخ در اینجا می گوید حکیمان یا فیسلسوفان در مورد تعریف تفکر در کتاب ها نوشته اند ، چون یک صورت در ذهن حاصل شود آنرا تذکر یا یادآوری می نامند. (یعنی نخستین صورت ذهنی از چیزی مثل سیب یا کلید از صفحه تاریک ذهن به صفحه روشن را می گوییم تذکر یا یادآوری)  

تا اینجا مفهوم تذکر از نظر حکمی بررسی شد در ادامه می فرماید :

وز او چون بگذری هنگام فکرت       /       بُوَد نام وی اندر عرف عبرت

اگر آن صورت ذهنی یعنی تذکر از ذهن بگذرد و بر جای نماند آنرا عبرت می نامند.

عبرت در اینجا از عبور می آید یعنی گذشتن.

تصور کان بُوَد بهر تدبّر        /        به نزد اهل عقل آمد تفکر

تدبر : یعنی چاره اندیشی

اهل عقل : مراد همان حکیم یا فیلسوف است (در مقابل اهل دل که همان سالک یا عارف است)

پس در اینجا شیخ می گوید اگر آن تصور و صورت ذهنی از صفحه ذهن بگذرد و با آن برای رسیدن به نتیجه ای چاره اندیشی بکنند ، در این حالت اهل عقل و استدلال تصور ذهنی را تفکر می نامنند.

پس تفکر عبارت است از بکار گیری تصور برای ترتیب تصدیق ها و رسیدن به نتیجه ای که خواسته ی دل متفکر است. و در واقع چیدن صورت های ذهنی و جریان آنها به ترتیبی خاص برای رسیدن به نتیجه ای و یافتن حکمی ، تفکر یا اندیشه نامیده می شود.

در ادامه بحث تفکر ، شیخ وارد بحث های منطق مثل تصدیق معلوم ، مقدم و تالی و... می شود که در اینجا مجال بحث نیست.      

 

 

 

خدا شناسی قسمت دوم - وحدت وجود و تجلی خداوند

تشکر

قبل از شروع باید بگم بنا به درخواست تعدادی از دانشجویان مشتاق در دانشگاه ، جلسات مثنوی خوانی برگزار کردیم و حدود ۳ جلسه در باب سمبلیسم در داستان های مولانا ، خداشناسی ، و شرح و بررسی چند داستان از مولانا و عطار پرداختیم. از کلیه شرکت کنندگان که عموما از خوانندگان مطالب این وبلاگ نیز هستند کمال تشکر را می کنم و امیدوارم براشون مفید بوده باشد.

در ادامه ی بحث خداشناسی در عرفان به مسئله وحدت وجود می پردازیم.

از دید ادیان

به اعتقاد عامه اهل ادیان ، خدایی هست که جهان را آفرید است و انسان پاره ای از جهان است که چون بمیرد تن او خاک می گردد و جان او در عالمی دیگر منتظر می ماند، چندان که قیامت فرا رسد و قیامت روز رستاخیز است که چون فرا رسد جان هر کس قالبی را که در گذشته داشت بازیابد و آدمیان دوباره زنده شوند و در صحرای محشر گرد آیند.آنگاه به حساب آنان رسیدگی شود .نیکوکاران به بهشت روند و تبهکاران به دوزخ. و بهشت و دوزخ هر دو جاویدانند.

این یک نوع نگرش است که در آن خدا و خلق یک سره از هم جدایند. رابطه خدا رابطه ی صانع است با مصنوع. آن دو سنخیتی با هم ندارند.تنها تفاوت خدا با بنّایی که خانه را می سازد در این است که بنّا خانه را از مواد و مصالح موجود می سازد و هم در ساختن آن از طرح ها و نقشه های موجود استفاده می کند و  حال آنکه خدا در ساخته خود از هیچ طرح و الگوی پیشین استفاده نکرده است.او صانع مبدع است ، پیش از او کسی نبود که او پا بر جای پای او بگذارد.یکی بود ، یکی نبود غیر از خدا هیچ چیز نبود ... در حقیقت این عبارت سر آغاز قصه آفرینش است که در ابتدای هر قصه که مادر بزرگ ها می گویند تکرار می شود.

وحدت وجود

ابن عربی : محی الدین ابن عربی از بزرگترین عارفان قرن ششم و هفتم از اهالی آندلس (در اسپانیای امروزی) می باشد و بزرگترین نظریه پرداز عرفان و وحدت وجود می باشد کتاب مشهور او بنام فصوص الحکم (نگین های حکمت) بزرگترین اثر عرفان نظری در دنیا می باشد این کتاب پرمغز که بیش از ۱۱۰ شرح بر آن نوشته شده و در کلیه زبان های زنده دنیا ترجمه شده از پیشرو ترین مراجع در باب تحقیق عرفان نظری و فلسفه می باشد که در دانشگاه ها و حوزه ها تدریس می شود و امروزه کسانی که می خواهند در باب عرفان و فلسفه به درجه اجتهاد برسند حدود ۶ سال به تحقیق و خواندن فصوص می پردازند و این بازه بخوبی غنا وسنگینی این کتاب را نشان می دهد. در ادامه با بهره گیری از گفته های ابن عربی در باب وحدت وجود به بیان آن می پردازیم.

رابطه ی خلق و خالق

رابطه ی خدا و خلق از دیدگاه وحدت وجود که بزرگترین مبلغ و نظریه پرداز آن در جهان ابن عربی می باشد ، رابطه بنّا با خانه ای که می سازد یا خیاطی که جامعه می دوزد نیست. از دیدگاه وحدت وجود ، خلق عین حق است و نه چنان است که خالقی باشد و مخلوقی جدا از او. خالق و مخلوق از هم جدا نیستند .عالم ، پرتو تجلی حق است .ساخته ای جدا از خدا نیست بلکه خود خداست که در صورت عالم جلوه گر می شود. اصحاب عرفان برای تفهیم این معنی و تقریب ذهن مخاطبان به مثال هایی توسل جستند. از شناخته ترین و رساترین این مثال ها یکیِ نور است که در ذات خود واحد است و بسیط و بی رنگ.ولی مظاهر و تجلیات آن متکثر است و به لحاظ شدت و ضعف و نیز به لحاظ الوان با هم متفاوت و مختلف می نماید. نور مهتاب و نور آفتاب ، نور شمع با نور برق و نور قرمز با نور زرد و کبود فرق دارد.ریشه این تشبیه که وجود حق را به نور تشبیه می کند در قرآن کریم نیز است و همچنین شیخ شهاب الدین سهروردی فلسفه اشراق را بر پایه این نظریه ریشه نور بودن خالق و کلیه مخلوقات با چاشنی نظریه های نو افلاطونی بنا کرد. تجلی خداوند چیزی هست مثل تموج دریا . اگر دریا موج می زند ، موج عین دریاست و غیر دریا نیست.

موج هایی که بحر هستی راست    /     جمله مر آب را حباب بود

گرچه آب و حباب باشد دو        /       در حقیقت حباب آب بود

 پس کل عالم تجلی خداوند است.ابن عربی برای بیان وحدت وجود از تمثیل آینه بهره می جوید که حق در برابر اینه به تماشای خود نشسته است این تمثیل آینه و هستی شناسی و بیان آفرینش انسان به بحث جداگانه ای نیاز دارد که شیخ محمود شبستری نیز در ابیات خود با بهره گیری از عرفان نظری ابن عربی آن را بیان کرده و ما در نوشته های پیشین (رجوع شود به موضوع : اعجوبه اسرار) به آن پرداخته ایم.

حق دارای اسمایی است که هر کدام آن بیان صفات وی می باشد و قبلا نیز در مقالات پیشین اشاره شده که انسان نمی تواند ذات هیچ چیز را در عالم درک کند و کلیه اشیا را به صفاتش می شناسد بنابر این عالم (عالم امکان) که می بینیم چیزی نیست جز عالم کثرت ، کثرتی از اشیا که همگی دارای ذات و صفاتی هستند که ما از درک ذات آنها عاجزیم ولی صفات آن را می بینیم و درک می کنیم. کلیه این صفات که بی نهایتند صفات الهی می باشد که در این عالم به صورت شی درآمدند.ذات و حقیقت کلیه انها یکیست که همان ذات الهی است.متناسب با صورت کلیه چیز هایی که می بینیم امور کلی نیز به ازا هر کدام در علم الهی وجود دارند که به اعیان ثابته مشهورند که در نوشته ای دیگر بدان خواهیم پرداخت.

نتیجه :

بنابر این وحدت وجود ،بیان یگانگی حقیقت کلیه عالم در عالم وحدت است که چون حق تجلی می یابد اسما و صفاتش بر حست کسب صورت در عالم امکان ظهور می یابد .

بقول مولانا که میفرماید :

شش جهت عالم همه اکرام اوست         /       هر طرف که بنگری اعلام است

  خلق را چون آب دان صاف و زلال       /     اندر آن تابان ، صفات ذوالجلال

مولانا نیز به نتیجه تجلی خداوند در جهان هستی زیاد پرداخته است.که بعلت زیاد بودن مطلب در مقاله ای جدا به بیان وحدت وجود و تجلی از دیدگاه مولانا خواهیم پرداخت.

 

 

  

خداشناسی -  قمست اول

 

در یک سلسله مباحث به بحث خداشناسی می پردازیم که مهمترین اصل شناخت برای بشر می باشد. از دیدگاه عرفان بسیار به بحث خداشناسی پرداخته است و ما در این سلسله نوشته ها تحلیل هایی بر  اثار ارزشمند عرفانی در باب خداشناسی خواهیم داشت. در این نوشته به خداشناسی در مثنوی می پزدازیم. 

خداشناسی در مثنوی شریف

مثنوی معنوی سراسر توحید می باشد و مولانا در همه جا بر این اصل روشن پای می فشارد که جز ذات مقدس الهی ، همه موجودات و کائنات ، وجود ظلّی و سایه وار دارند. چون مولانا احوال مواج و خروشانی داشته ، توحید را در مراتب مختلف معرفی کرده است. از این رو خداشناسی مثنوی ، آمیزه ای از مباحث فطری ، شهودی و استدلالی می باشد.

خداشناسی فطری و اختلاف راه ها:

خداشناسی یک امر فطری هست اما از آنجا که با تکثر و اختلاف مذاهب و ادیان مختلف سرو کار داریم که گاهی این منازعات با مسئله ی اختلاف زبان ها هم ارتباط دارد و اقوام مختلف امر واحدی را با نام های متفاوتی می شناسند ، چه بسیار سوتفاهم ها و نزاع ها که ریشه در همین مسئله پیش پا افتاده دارد بوجود می آید . یکی حق را خدا می داند یکی الله و ...

مومن و ترسا، جهود و گبر و مُغ    /    جمله را رو سوی آن سلطان اُلُغ

اُلُغ : یعنی بزرگ

یعنی هر کسی با آیین خود مسلمان و مسیحی ، یهود و آتش پرست حضرت حق را پرستش می کند.

پس حقیقت ، حق بوَد معبود کُل       /      کز پی ذوق است سیران سُبُل

سیران سبل : سیرکننده ی راه ها

حضرت حق مقصد و معبود کل خلایق است (چه باخبر باشند چه نباشند!) هر چند که بر اثر ذوقیات ، راه ها و سیر کنندگان راه ها متفاوت باشند.

گویاترین بیان این معنی حکایت چهار مسافر غریبی است که مولانا در اواخر دوم مثنوی آورده که یکی عرب بود، دیگری ترک ، سومی رومی و چهارمی فارسی. یک مردی یک درم پولشان داد که چیزی بخرند و با هم بخورند. عرب عنب خواست و ترک ازوم، رومی خواستار استافیل بود و چهارمی که یک فارس بود میل انگور داشت و کشمکشی میانشان در گرفته بود (کشمکشی که امروزه میان اقوام مختلف انسان ها می باشد) هر چهار نفر یک چیز می خواستند با چهار نام مختلف ، و اگر گامی فراتر به سوی بازار می رفتند در می یافتند که نزاع و اختلاف بر سر هیچ و پوچ بوده است و آرام می گرفتند:

اختلاف خلق از نام اوفتاد         /     چون به معنی رفت آرام اوفتاد

اما گاهی منازعات چیزی فراتر از اختلاف ساده زبانی است و ریشه ی آن عمیق تر است. مردم حق را در چهره اعتقادات و باور های خود می پرستند، یعنی خدایی را قبول دارند که با پنداشت خویش ، با نقشی که در ناخودآگاه خویش از او تصور کرده اند، بیگانه نیابند. به قول یکی از فیلسوفان اگر اسب توانایی نقاشی داشت خدا را بصورت اسب نقاشی می کرد یا روایتی از امام صادق که می فرماید مورچه بر آن باور است که خداوند هم دو شاخک دارد و از دیدگاه مورچه نداشتن شاخک نقص است و مورچه نیز مانند هر شخص دیگر خدای ناقص را قبول ندارد.

ولی انسان های جهان بین و روشن بین مثل مولانا یا ابن عربی در تعالیم خود می گویند :" مبادا به عقیده مخصوصی مقید باشی و عقاید دیگران را منکر شوی ... خود را در حکم هیولی قرار بده که صورت کلیه معتقدات را پذیرا گردی ، زیرا خدای تعالی بزرگتر و فراگیرتر از آن است که اعتقاد معینی او را در حصار خود گیرد."     

عاجز بودن انسان در کشف راز هستی :

جالب است به داستان معروف دیگری رجوع کنیم که حضرت مولانا برای بیان عدم درک انسان ها از حضرت عشق سروده است ، داستان از این قرار است که :

پیل اندر خانه تاریک بود       /      عرضه را آورده بودنش هنود

از برای دیدنش مردم بسی    /    اندران ظلمت همی شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود   /   اندر آن تارکیش کف می بسود

منظور کف دست می باشد و راه شناخت را تنها با لمس کردن می پنداشتند.

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد     /      گفت همچون ناودانستش نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید    /    آن بر او چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود     /     گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست      /     گفت خود این پیل چون تختی بُدست

همچنین هر یک به جزوی چون رسید     /    فهم آن می کرد هرجا می تنید

هر کدام دست به هر قسمت فیل می زدند فیل را به همان شکل می پنداشتند.

از نظرگه گفتشان بُد مختلف     /        آن یکی دالش لقب داد آن الف

در آخر مولانا نتیجه می گیرد که :

در کف هر کس اگر شمعی بُدی     /   اختلاف از گفتشان بیرون شدی

و در نهایت می گوید برای دیدن خداوند:

چشم حس همچون کف دست است و بس         /   نیست کس را بر همه آن دسترس 

در واقع این داستان بیان آن است که آنچه فلاسفه و هر یک از ظن و گمان خود تاویل نموده اند ، مشابه آن است که در خانه تاریکی هر کدام جزئی از پیکر بزرگ فیلی را لمس نموده و آن را شرح داده اند.

اصولا در مکاتب عرفانی این عقیده استوار است که با اندیشیدن و ذهن زمینی نمی توان حقیقت خداوند را درک کرد و در جایی می گوید:

هر چه اندیشی پذیرای فناست       /   آنچه در اندیشه ناید آن خداست 

یا در جایی دیگر:

در وجود از سر و ذات او        /     دور از فهم و استبصار کو؟

استبصار: طلب بصیرت کردن

اصولا در حکمت الهی هم پی برده شده که انسان در درک ذات هر شی و چیزی ناتوان است و  هر چیزی را فقط از راه صفاتش می شناسد یعنی انسان محال است بتواند از چیزی یا شی ای حقیقتی را درک کند که خارج از صفات او باشد. برای مثال می توانید یک جسمی را در ذهن خود تصور کنید که آیا هر چیز می بینید خارج از صفاتش است؟ به جز جنس ، اندازه ، رنگ ، شکل و رفتار و ... که همگی صفات است ایا خود ذات و حقیقت وجود درک می شود؟ که چنین نیست. پس حقیقت یکیست ولی تجلی حقیقت در کلیه اشیا می باشد که عالم کثرتی را پدیدار می کند که ما در آن هستیم و میبینیم. 

آنکه در ذاتش تفکر کردنی است     /     در حقیقت آن نظر در ذات نیست

هست آن، پندار او زیرا به راه         /    صد هزاران پرده آمد تا اله 

هر یکی در پرده یی موصول خوست    /     وهم او آن است کآن خود عین اوست

 

 

هفت شهر عشق

 

هفت شهر عشق را عطار گشت      /    ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم  (مولانا)

 

هفت شهر عشق یا هفت وادی در اصطلاح عرفان شیخ عطار نیشابوری مراحلی است که سالک طریقت باید طی کند که طی این مراحل را به بیابان های بی زینهاری تشبیه کرده است که منتهی به کوه های بلند و بی فریادی می شود که سالک برای رسیدن به مقصود از عبور این بیابان های مخوف و گردنه های مهلک ناگزیر است .شرح کامل و تعلیم این هفت وادی مخوف که در واقع راه حضرت عشق است در کتاب منطق الطیر در قالب داستان سفر مرغان به رهبری هدهد و حکایاتی که رخ می دهد آمده است.

 

منطق الطیر :

 مثنوی پربار منطق الطیر را شیخ عطار برای بیان حقیقت شناخت پروردگار سروده است و در آفرینش رمز مرغان و زبان و سخن گفتن ایشان و جان دادن همه و زنده مانده سی مرغ تنها یک سخن دارد تا بگوید: " هر که خود را شناخت، خدا را شناخت."

 به حقیقت نیز منطق الطیر عطار دارای اشعاری فوق العاده زیبا و مضامین عرفانی بلندی است که هر یک از آنها انسان را مدهوش و فریفته خویش می کند، اما حظ و بهره واقعی را تنها کسانی می برند که اهل معرفت و تفکرند.

عطار درباره منطق الطیر خود می گوید:

 اهل صورت غرق گفتار منند        /              اهل معنی  مرد اسرار مننـد

این کتاب آرایش است ایام را         /           خاص را داده نصیب وعام را

 

هفت وادی :

در منطق الطیر هدهد که نماد پیر راه است خطاب به مرغان عالم قبل از شروع پرواز از هفت صحرای بی کران ، هفت وادی را بدین گونه شرح می دهد:

 

گفت ما را هفت وادی در ره است

   /

چون گذشتی هفت وادی، درگه است

هست وادی طلب آغاز کار

/

وادی عشق است از آن پس، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

  /

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

/

پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک

هفتمین، وادی فقر است و فنا

/

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی، روش گم گرددت

  /

گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

وادی اول : طلب

چون فرو آیی به وادی طلب

/

پیشت آید هر زمانی صد تعب

چون نماند هیچ معلومت به دست

   /

دل بباید پاک کرد از هرچ هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

/

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

چون شود آن نور بر دل آشکار

/

در دل تو یک طلب گردد هزار

‏طلب : در لغت بمعني جستن است و در اصطلاح صوفيان "طالب" سالکي است که از خواستن طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گرد .یا به قولی از کشف المحجوب آنرا گويند که شب و روز به ياد حقیقت و حضرت عشق باشد در هر حالي در حقيقت «طلب» اولين قدم در تصوف است و آن حالتي است که در دل سالک پيدا مي شود تا او را به جستجوي معرفت و تفحص در کار حقيقت و اميدارد. طالب صاحب اين حالتست و مطلوب هدف و غايت و مقصود سالک است.

وادی دوم : عشق

بعد ازین، وادی عشق آید پدید

/

غرق آتش شد، کسی کانجا رسید

کس درین وادی بجز آتش مباد

/

وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

  /

گرم‌رو، سوزنده و سرکش بود

گر ترا آن چشم غیبی باز شد

/

با تو ذرات جهان هم‌راز شد

ور به چشم عقل بگشایی نظر

/

عشق را هرگز نبینی پا و سر

مرد کارافتاده باید عشق را

/

مردم آزاده باید عشق را

 

عشق: بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد (یعنی گفتار و نوشتار در بیان حالات ان ناتوان است) چنانکه مولانا گويد:

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت     /        شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

شعرای بسیاری به این مرتبه رسیدند و حالات خودشان را در غالب غزل هایی به انسان ها سپردند مانند غزلیات دیوان کبیر مولانا، غزیلیات حافظ و سعدی و...

براي توجه به کيفيت عشق مي توان به مراجع زیادی می توان مراجعه نمود. برای مثال شهاب الدین سهروردي در کتاب رساله فی حقیقه العشق خود می گويد: "عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گياهيست که در باغ پديد می آيد. در بن درخت. اول، بيخ در زميني سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فرا گيرد و چنانش در شکنجه کند که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت مي رسد بتاراج مي برد تا آنگاه که درخت خشک شود."

بطوريکه گفته شد صوفيان را در توصيف عشق و محبت و محبوب و تقديم و تأخير آنها و کيفيت اين عشق و تاثير آن در سالک و لزوم عشق در طريقت بسيار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست

وادی سوم : معرفت

بعد از آن بنمایدت پیش نظر

/

معرفت را وادیی بی پا و سر

سیر هر کس تا کمال وی بود

 /

قرب هر کس حسب حال وی بود

معرفت زینجا تفاوت یافت‌ست

  /

این یکی محراب و آن بت یافت‌ست

چون بتابد آفتاب معرفت

/

از سپهر این ره عالی‌صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

  /

بازیابد در حقیقت صدر خویش

   

 

معرفت: معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به حضرت حقیقت همان عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و به نفي اخلاق رذيله و آفات آن بنماید و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند. (برگرفته از کتاب رساله قشيريه )

 

وادی چهارم : استغنا (بی نیازی)

بعد ازین، وادی استغنا بود          /

 

نه درو دعوی و نه معنی بود

هفت دریا، یک شمر اینجا بود

/

هفت اخگر، یک شرر اینجا بود

هشت جنت، نیز اینجا مرده‌ای‌ست

   /

هفت دوزخ، همچو یخ افسرده‌ای‌ست

هست موری را هم اینجا ای عجب

   /

هر نفس صد پیل اجری بی سبب

تا کلاغی را شود پر حوصله

/

کس نماند زنده، در صد قافله

گر درین دریا هزاران جان فتاد

/

شبنمی در بحر بی‌پایان فتاد

 

 

 استغنا: یعنی بی نیازی یا رسیدن نفس به حالت بدون خواستن دنیوی .ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود. خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله و بحکم "فاخلع نعليک" بايد آنچه موجب بُعد (دوري) بنده است از حق از خود دور کند .

 

 

وادی پنجم  : توحید

بعد از این وادی توحید آیدت         /

 

منزل تفرید و تجرید آیدت

رویها چون زین بیابان درکنند         /

 

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی      /

 

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام   

  /

آن یک اندر یک، یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید ترا

/

زان یکی کان در عدد آید ترا

چون برون ست از احد وین از عدد

/

از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد، ابد هم جاودان

/

هر دو را کس هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه

  /

کی بود دو اصل جز پیچ این همه

 

 

توحيد: در لغت حکم است بر اينکه چيزي يکي است و علم داشتن به يکي بودن آن است و در اصطلاح اهل حقيقت تجريد ذات الهي است از آنچه در تصور يا فهم يا خيال يا وهم و يا ذهن آيد (از کتاب رسله قشریه )

 عطار گويد:
تو در او گم گرد توحيد اين بود        /           گم شدن کم کن تو تفريد اين بود (منطق الطیر)

شيخ ما (ابوسعيد ابوالخیر) گفت حق تعالي فرد است او را بتفريد بايد جستن تو او را بمداد و کاغذ جويي کي يابي(از کتاب اسرار التوحيد)

وادی ششم : حیرت

بعد ازین وادی حیرت آیدت

/

کار دایم درد و حسرت آیدت

مرد حیران چون رسد این جایگاه

   /

در تحیر مانده و گم کرده راه

هرچه زد توحید بر جانش رقم

/

جمله گم گردد ازو گم نیز هم

گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟

/

نیستی گویی که هستی یا نه‌ای

در میانی؟ یا برونی از میان؟

/

بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟

فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟

/

یا نهٔ هر دو توی یا نه توی

گوید اصلا می‌ندانم چیز من

/

وان ندانم هم، ندانم نیز من

عاشقم، اما، ندانم بر کیم

/

نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟

لیکن از عشقم ندارم آگهی

/

هم دلی پرعشق دارم، هم تهی

 

حیرت : يعني سرگرداني و در اصطلاح اهل الله امريست که وارد مي شود بر قلوب عارفين در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گرد.

وادی هفتم : فقر و فنا

بعد ازین وادی فقرست و فنا        /

 

کی بود اینجا سخن گفتن روا؟

صد هزاران سایهٔ جاوید، تو          /

 

گم شده بینی ز یک خورشید، تو

هر دو عالم نقش آن دریاست بس    /

 

هرکه گوید نیست این سوداست بس

هرکه در دریای کل گم‌بوده شد       /

 

دایما گم‌بودهٔ آسوده شد

گم شدن اول قدم، زین پس چه بود؟   /

 

لاجرم دیگر قدم را کس نبود

عود و هیزم چون به آتش در شوند     /

 

هر دو بر یک جای خاکستر شودند

این به صورت هر دو یکسان باشدت     /

 

در صفت فرق فراوان باشدت

گر، پلیدی گم شود در بحر کل      /

 

در صفات خود فروماند به ذل

لیک اگر، پاکی درین دریا بود          /

 

او چو نبود در میان زیبا بود

نبود او و او بود، چون باشد این؟      /

 

از خیال عقل بیرون باشد این



فقر:  در اصطلاح عرفان فقر با فقر دنیوی فرق دارد . ابوتراب نخشبي گفت: حقيقت غنا آنست که مستغني (بی نیاز ) باشي از هر که مثل تست و حقيقت فقر آنست که محتاج باشي بهر که مثل تست .

 فنا:  سقوط اوصاف مذمومه است از سالک و آن بوسيله کثرت رياضات حاصل شود و نوع ديگر فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عزت باريتعالي و مشاهده حق.

 

 

نفس شناسی : خصوصیت قیاس در مثنوی شریف

 

مقدمه :

یکی از محوری ترین آموزه های روحی مثنوی ، خودشناسی می باشد و کسی در عرفان می تواند جایگاه خویش را ارج دهد که جایگاه و خواص خویش را بشناسد .خود شناسی در عرفان همان شناخت نفس می باشد و از آموزه های مثنوی شریف ، شناخت خواص نفس می باشد بخصوص در داستان های دفاتر اول و دوم بصورت کامل به نفس و روش مُردن از خود می پردازد. پس امروزه می توان به جرات گفت چه از نظر اخلاقی و چه از نظر روانشناسی ، خودشناسی و عرفان و... مثنوی شریف بخصوص دفاتر اول و دوم آن کاملترین و عمیقترین مرجع شناخت نفس می باشد که شرح و تفسیر آن ده ها کتاب ارزنده را شامل می شود و قبلا هم نیز گفتیم تنها راه غلبه یا کشتن نفس ، شناخت آن و استراتژی های طغیان گر آن است.

قیاس :

باز گفته می شود که برای شناخت نفس باید خصوصیات آنرا شناخت و داستان های مثنوی در مورد نفس هر کدام خصوصتی از نفس را به ما نشان می دهد که اگر کاربردی بنگریم می بینیم این خواص در درون ما وجود دارد و در زندگی روزمره محال است با آن دست و پنجه نرم نکنیم. پس شناخت این خصوصیات می تواند بهترین راه کمک ما از رهایی در این قفس بدبختی باشد.چندین خصوصیت نفس را در حکایات مثنوی که همگی حکایات درونی من و تو انسان هست قبلا در این نوشته ها ذکر کردیم و در اینجا به یکی از خصوصیات محوری که انسان را به ضلالت و بیچارگی کشانده و ده ها صفت اخلاقی بد و رفتار های ناشایست از آن سرچشمه می شود را معرفی می کنیم که آن صفت "قیاس" می باشد.

قیاس در لغت به معنی مقایسه می باشد که توسط نفس که از ابزار ذهن انسان استفاده می کند اعمال  می شود. یعنی ذهن انسان یک ابزاری برای قیاس کردن می باشد.این ذهن انسان است که اگر کنترل نشود در بند نفس می افتد در واقع نفس بدون داشتن شمشیر ذهن هیچ توانایی ندارد.مولوی در ابتدا می گوید :

اول آنکس کاین قیاسک ها نمود      /   پیش انوار خدا ، ابلیس بود

گفت نار از خاک بی شک بهتر است     /     من ز نار و او ز خاک اکدر است 

 

در داستان های تمثیلی دینی سامی آمده است که هنگامی که بشر ساخته شد تنها کسی که به اون سجده نکرد ابلیس بود (ابلیس شخصیت خیالی از نیرو های بدی در دنیا است که در افسانه های سامی یا ابراهیمی بعنوان نماد گمراهی انسان معرفی شده است و تمثیلات مثنوی مولانا نیز مانند مذاهب ابراهیمی بر اسطوره های سامی استوار است و در اساطیر و اموزه های دیگر این نماد یا نیروی شر به صورت های دیگر معرفی شده است) .پس مولانا بنا بر اون داستان آفرینش می فرماید اولین شخصی که از قیاس استفاده کرد ابلیس بود زیرا گفت من از آتش هستم و از آدم که از خاک است برتر هستم و ریشه تمامی بدبختی ها از همین قیاس اول اون آغاز شد.

همین جا چند خصلت ناپسند اخلاقی می توان از این قیاس استخراج کرد یکی "غرور" ، که ریشه همه بدی ها قرار دارد و ابلیس نماد غرور است . دوم "حسادت" ، زیرا ابلیس بر انسان حسادت کرد و این باعث شد او علیه انسان طغیان کند ، سوم "تضاد طبقاتی" ، یعنی اگر قیاسی در کار نباشد چیزی بنام تضاد طبقاتی ، تفاوت نژادی و قومی ،بزرگ و کوچک بودن انسان ها از نظر سن ، تحصیلات ، ثروت ، خانواده ، قدرت ، شهرت ، ملیت ، مذهب که همگی از اعتبارات می باشد و نه از ذات انسان پدید نمی امد که ریشه اکثر بدبختی بشر نیز از همین تضاد طبقات و تبعیضات است و اصولا نفس درگیر همین اعتباریات است و انسانی که در وجود خودش از این اعتباریات برای خود "هویت" می سازد اولین خشت گرفتار بودن در دام نفس را گذاشته است.

پس انسان حقیقت بین یا مجتهد کسی هست که حقیقت را طوری می بیند که در بند اعتباریات ، قیاس و تاویلات نباشد و مولانا چنین فردی به "نص شناس" بودن معرفی می کند :

مجتهد هر گه که باشد نص شناس      /       اندر آنصورت نیاندیشد قیاس

آن حقیقت کان بود عین و عیان      /       هیچ تاویلی نگنجد در میان

پس حقیقت باید با نص یا "عین" دیده شود نه از روی تاویلات و تفسیر هایی که بر اعتباریات استوار هستند. زیرا این دنیا ، دنیای صفات اعتباری می باشد و ذهن زمینی ما انسان ها بر اساس پیروی از نفس این اعتباریات را از بچگی دیده است و می پندارد که این اعتباریات ارزش هایی می باشد که باید کسب کند و این خصوصیات کیفی برای پیشرفت و ترقی نیازمند یک کمیّت هایی  و ابزار های اندازه گیری نیز می باشد و از اینجا هست که قیاس شروع می شود و به قول معروف در بسیاری از مسائل هویتی که اعتباری هستند قاضی می شویم و کارشناسی می کنیم.

اصولا ذهن برای یافتن دلیل نیز از قیاس استفاده می کند یعنی دلیل و قیاس دو جفت جدایی ناپذیر می باشد و دلیل بر مبنای قیاس اعتبرایات به هیچ وجه به عقل ربطی ندارد و زایده نفس است به بیت زیر دقت کنیم :

نفس نمرود است و عقل و جان خلیل     /       روح در عین است و نفس اندر دلیل

 نفس را به نمرود (از ستمکاران افسانه های ابراهیمی) تشبیه کرده که از دلیل استفاده می کند ولی عقل و جان و روح که در پیوند هم هستند (مراد از عقل روحی می باشد نه ذهنی ، که بر اساس اعتباریات نباشد) را به خلیل که لقب ابراهیم است و می گوید اساس کار آن عین و شهودی است نه بر اساس قیاس.

در حاشیه باید بگیم استفاده از قیاس در امور زمینی مثل اندازه گیری و مقایسه پدیده های طبیعت و روزمره غیر قابل انکار و چیزی کاملا مفیدیست اما استفاده از قیاس در امور روحی و معنوی بخصوص در مورد ایجاد هویت بر اساس اعتباریات که ریشه در ساخت ذهنیاتی مخرب مثل غرور و تکبر ، احساس ضعف و عجز و ... می کند کاملا ناروا و بر اساس دستورات نفس است زیرا نفس از همین هویت های اعتباری چاق و چله می شود و شکل می گیرد و اصولا استفاده از "ذهن" بطور کلی در این امور باطل و نکوهیده است نه فقط قیاس. زیرا ذهن در مورد اموری بیرونی می تواند به درستی تصمیم بگیرد زیرا از هر ماهیت وجود یک مفهومی در خودش انعکاس می سازد و بر اساس آن تصویر ذهنی می تواند حتی قیاس کند و تصمیم لازم و مفید را بگیرد اما وقتی بخواهد راجب به روح و معنویات تصمیم بگیرد نمی تواند از چنین چیزی مفهومی در خود ایجاد کند زیرا این امور شهودی هستند نه وجودی پس سعی می کند چنین ماهیتی مفهومی بسازد و بر اساس اعتباریات چیزی بنام هویت به اشتباه پدیدار می کند و بجای اصلاح کردن این پدیده ای که اصلا انعکاس از اصالت ما نیست به قیاس و دیگر امور ذهنی می پردازد که خروجی آن تصمیمات مفید نمی شود بلکه همان خصوصیات ناشایست رفتاری پدید می آیند. در واقع بر روی آینه نتوانسته تصویری ایجاد کند صرفا گرد و خاشاکی روی آن ایجاد کرده است.(زیرا ذهن مثل آینه می تواند از اجسام و پدیده ها مفهومی در خود پدید آورد ولی اینه نمی تواند از خودش و ترکیبات خودش عکسی در خود انعکاس دهد و همچنین آینه از امور غیر مادی نمی تواند تصویری بسازد)

پس برای همین است در اموری مثل عشق و علاقه که یک مثال از پدیده روحی است ، ذهن نمی تواند در منطق آن قیاسی انجام دهد و کاملا نا موفق است.           

 پس اصلات انسان توصیف ناپذیر است و غیر قابل قیاس است و قیاس ابزار ذهن است و ذهن فقط می تواند در امور توصیف پذیر مثل پدیده های خارجی دنیای طبیعی ما تصمیم گیری کند.پس از دید جان شناسی (راه دل و ذوق) که در آن امور کمیتی وجود ندارد یعنی از عدد فارق هستیم که بخواهد قیاسی در کار باشد ، بنگریم می توانیم خود جان را بشناسیم و از بینش درونی می توان به اصلات وجود پی برد نه از راه ذهن.

جان شناسان از عدد ها فارقند    /     غرقه ی دریای بی چون اند و چند

جان شو و از راه جان ، جان را شناس   /    یار بینش شو ، نه فرزند قیاس

جان چه باشد با خبر از خیر و شر        /       شاد از احسان و گریان از ضرر؟

 

"جان شو" در بیت دوم یعنی از پوسته هویت ذهنی خارج شو که هویت ذهنی همان "من" معروفی هست که در تعلیمات روانشناسی و خودشناسی عارفان به آن می پردازند.مراد از جان همان عشق است و عشق کیفیتیست خارج از تعین ، فارق از عدد و توصیف و چون و چرا.

کسی که جان می شود به دنیای بی نهایتی وارد می شوند که مانند دریایی بی کرانی است و در آن غرق می شوند. دریایی که در بیت اول بالا ، مولانا به "بی چون اند و چند" یعنی غیر قابل قیاس معرفی کرده است.

تا ببینی عالم جان جدید      /    عالمی بس آشکار و ناپدید

عالمی که آشکار است از نظر دل و ناپدید است از نظر ذهن زیرا در گنجایش محدود ذهن نیست.

انسانی که واقف نیست به این پدیده که ذهن در این امور ناتوان است از نظر مولانا ، انسان دچار "جهل" نامیده شده است و این جهل فکر می کند که این امورِ اعتباری ذاتی هستند.

وانگهی از خود قیاساتی کنی   /     مر خیال محض را ذاتی کنی ؟

امور ذاتی قیاسی نیستند و این بهترین راه تشخیص امور ذاتی از امور اعتباری می باشد.در مورد جهل مثنوی مفصل آموزه هایی دارد که در جای خود بحث خواهیم کرد.

نتیجه :

سخن را کوتاه می کنیم تا اینجا که هر گونه تصور ذهنی از پدیده درونی و اصلات ما که منجر به ایجاد هویت می باشد توسط مولانا کامل نکوهش شده است و اگر انسان ها همگی تنها بر همین یک اصل استوار بودند بسیاری از مشکلات دنیوی حل می شد. و این اساس "چیزی شدن" یا "چیزی بودن"ی که برای خود می پرورند و جامعه در القا کردن این اعتباریات به شخص تاثیر زیادی نیز دارد باعث ناهنجاری های درونی شخص می شود که کلیه مشکلات روحی و روانی نیز از ان سرچشمه می گیرد و جالب اینجاست که بعضی ها زمانی که به این مشکلات روحی پی می برند برای حل و برطرف کردنش باز از ابزار ذهن استفاده می کنند که کاملا اشتباه می باشد و ما باید در مسائل روزمره "کنترل ذهنی" انجام بدیم که فقط ذهن در اموری که می تواند استنتاج درست کند (امور دنیای فیزیکی بیرونی) درگیر شود نه چیز دیگر.

 

 

 

عرفان چیست؟

  

 مکاتب فکری :

 از آنجا که در این وبلاگ به نوشته های عرفانی می پردازیم دوستان زیادی به من اطلاع دادن که خود عرفان را تعریف کنم و شاید بهتر بود در اولین پست این وبلاگ اینکار را می کردم ولی باز هم دیر نیست از آنجا که هر کس دیدی نسبت به درک خودش از این موضوع دارد.

عرفان در کتب بیشماری تعریف شده و من اینجا قصد ندارم اون تعاریف تخصصی را ارائه بدم  بلکه با توجه به دریافت خودم آنچه در باب تعریف عرفان و تصوف می دانم را به زبان ساده و با رویکردی تاریخی بیان کنم. برای شناخت مبانی دقیق خود عرفان خوانندگان می توانند به کتاب "ارزش میراث صوفیه" نوشته دکتر زرین کوب مراجعه نمایند.

مقدمه:

از گذشته های دور همیشه متفکرانی وجود داشتند که اقلیت جامعه را تشکیل می دادند و می پرسیدند چرا؟ در واقع امروزه نیز فردی که چرا های بیشتری در ذهنش مطرح می شود به عنوان سرامدان و پیشرویان فکری شناخته می شوند.از حدود چند هزار سال پیش در تمامی سرزمین های جهان بزرگانی به این سوالات پاسخ می دادند و آموزه هایی می دادند و پیروانی بوجود می آمد و مکاتب فکری شکل می گرفت .مکاتب فکری اولیه از طبیعت آغاز شد و بقولی علم فلسفه بر اساس شواهد تاریخی از طبیعت رشد پیدا کرد و به بیان دلایل پرداخت. در وجود انسان دو منشا قوی وجود دارد که می توانست بعنوان سرچشمه این راه انسان و بزرگان از گذشته و آینده وجود آید.یکی فکر و خرَد انسان که فلاسفه از این ابزار استفاده می کردند و بیشتر در مغرب زمین گسترش و پیشرفت داده شد و دیگری را دل و ذوق و وجود درونی انسان بود که ابزاری برای عرفا بود  و عموما در مشرق زمین گسترش داده شد و این شد که حکمت پدید آمد. فلاسفه در تلاش برای پیدا کردن سوالات (از قبیل سوالات اولیه و اساسی مثل مبدا هستی ، خلقت هستی و دلایل اتفاقات این دنیا بودند و برای پیدا کردن جواب به جهان بیرون به دقت و متفکرانه می نگریستند ولی عرفا از راه دل به درون خود سفر می کردند و هستی را در درون خود می دیدند و برعکس فلاسفه در آن زمان فکر را کاملا رها می کردند.در بین این دو گروه بزرگانی بودند که اعتقاد پیدا کردند که این دنیا و یا بهتر بگم هستی فقط همین نسیت که می بینیم و اصطلاحا وجود یک قدرت ماورا طبیعت را بیان کردند که بعدا به این قبیل افراد ایدالیست ها یا Idealist گفتند و در نقطه مقابل افرادی بودند که کلیه اتفاقات و پدیده های هستی را در دل همین دنیای طبیعی و طبیعت مادی می دیدند و باور داشتند اگر انسان نمی تواند سوالی را پاسخ دهد بهتر است بجای منسوب کردن آن به یک قدرت ماورا که اوایل خدایان و بعدا خدا نامیده می شد بهتر است بدانیم که تمامی اینها ریشه در طبیعت مادی دارند و ممکن است علم آن روز ما هنوز کشف نکرده سرچشمه طبیعی را آیندگان در خود طبیعت مشخص کنند که به این افراد هم ماتریالیست ها materialist یا ماده گرایان می گفتند و خدا و طبیعت را یکی می دانستند.

علم و هنر :

 علم یا science بر اثر گسترش همین پدیده های فکری بوجود آمد که عموما علم های کهن از دل فلسفه پدید آمد مثلا با پیشرفت فلسفه طبیعت علوم طبیعی و تجربی بوجود آمد و با گسترش منطق و فرموله شدن آن علم ریاضی و ستاره شناسی پدید آمد و با گسترش ریاضی در علوم طبیعی علم فیزیک و شیمی پدیدار شد، و حتی فلسفه در شیوه های رفتاری انسان نیز رخنه کرد و فلسفه های اخلاقی و جامعه شناختی نیز بوجود آمد.مکاتب بزرگ عرفانی که راه دل را برای رسیدن انسان به حقیقت پیش میگرفتند نیز با پیشرفت خود در جای جای دنیا به پدیده هنر یا art منجر شد.از هنر های رزمی در مشرق زمین که منشا در همان معابد عرفانی آنجا دارد گرفته تا هنر های تجسمی و موسیقی و همچنین علوم هنری مثل روانشناسی ، خودشناسی و خداشناسی و... که از دستاورد های این گروه بود.

در این میان بعضی از این مکاتب توانستند در میان دل های مردم از طرق مختلف بعضا با تبلیغ ، بعضا با جنگ و زور و بعضا هم با پیدا شدن و گسترش تفکرات و تاثیراتی که در جامعه داشتند در میان عامه مردم راه باز کنند و پیروانی از عامه مردم را بخود جذب کنند (تا قبل از آن پیروی از مکاتب مختلف عموما مربوط به افراد خاص بود) .اینجا بود که این گسترش این مکاتب در عامه را مذهب نامیدند و عموما باعث بوجود آمدن یک خط فکری و رفتاری برای تک تک افراد بود و هر فرد با داشتن چنین خط و مشی هایی به خود می بالید که من در فلان مذهب هستم و چون قدرت فکر و تحلیل عموم عامه ضعیف بود و عموما احساسی و غیرتی به این پدیده برخورد می کردند هر کس مذهب خود را برترین مذهب می پنداشت. مذاهب در مشرق زمین که اقوام تبتی یا چشم بادامی ها بوند بسیار گسترش پیدا کرد افرادی مثل بودا و کنفسیوس و ... رهبری را بر عهده گرفتند و با تعلیماتشون تا امروزه نیز پیروان بسیاری بدست آوردند. در هند و فلات ایران و مغرب زمین قوم آریایی بودند و در هر کدام از این سرزمین ها هم مذاهب خاص خود را داشتند و رهبرانی به تعلیم مردم می پرداختند و عموما بخصوص در مغرب زمین خدایانی وجود داشت که مردم آن اسطوره ها را مشتاقانه باور داشتند. قوم دیگر که هم عبری ها و عرب ها بودند که عموما به سامی مشهور بودند (سکونت در سرزمین های فلسطین امروزه و سرزمینه های شام و عربستان و مصر) و در گسترش مذهب به علت منشا ماورا و الهی بیشتر که در تعلیماتش پیدا بود از دیگر قوم ها موفقتر بودند و اسطوره های هوشمندانه تری داشتند.

عرفان :

عرفان همانطور که در مقدمه گفتیم برای رسیدن به حقیقت راه مربوط به خود را دارد و از راه دل کمک می گرفت .مکاتب مذهبی قوم سامی که آخرینش با اسلام در میان سرزمین عرب معرفی شد دارای ترکیبی از دو پدیده فلسفه و عرفان بود و عموما اندیشه های عرفانی که در سرزمین های عرب و ایران بعد از اسلام بوجود امد یک تفاوت ماهیتی زیادی با هم دارند.بزرگان ایران زمین از قبیل سنایی ، بایزید ،  ابوسعید ابوالخیر ، عطار ، مولانا ، سعدی ، حافظ ، شیخ شبستری و ... در گسترش عرفان بسیار کوشیدند و امروزه مراجع اصلی آشنایی با عرفان بیشک اثار  اینهاست و همچنین بزرگانی مثل فردوسی ، فارابی ، ابن سینا، رازی ، ملاصدرا و ... از طریق فلسفه بیشتر به بیان رسیدن به حقیقت کمک کردند. تفاوت عرفان با فلسفه در این است که عرفان همه چیز را با بصورت شهودی می پذیرد برای مثال در آثار مولانا عموما خداشناسی را بصورت شهودی تعلیم می دهد و در بسیاری از جاها اون را بر خداشناسی استدلالی برتر می داند .عرفا اعتقاد دارند ابزار عقل و فکر به تنهایی نمی تواند تا قله های بلند حقیقت انسان را برساند و جالب است در مغرب زمین ، کانت فیلسوف بزرگ نیز این را تایید کرده که عقل فقط می تواند به امور و علوم عقلی مثل ریاضیات و فیزیک بپردازد و در درک حقیقت بدون واسطه یا بصورت شهودی عاجز است.جالب است وقتی کمدی الهی اثر دانته هم می خوانیم می بینیم در سفر دانته در اوایل راه از ویرژیل که مظهر خرَد و عقل می باشد کمک می گیرد ولی برای رسیدن به مقصد از بئاتریس مظهر عشق طلب کمک می کند. عشق منشا و حقیقت مطلقی هست که عرفا بخصوص در ایران زمین برآن تاکید داشتند و عموما کشف عشق درون را راه رسدن به حقیقت می پندارند در صورتی که در مذهب و عرفان سرزمین عرب عموما عشق مورد توجه نبوده است.

حیطه عرفان :

عرفان به عالمی می پردازد که تفاوت هایی با عالمی که ما فکر می کنیم در آن زندگی می کنیم دارد ، در عرفان هویت و هویت گرایی از قبیل هویت های ملی ، مذهبی ، طبقه ای و... وجود ندارد، در دنیای عرفان محور زمان و مکان که ساخته ذهن بشر و توهماتش هست وجود ندارد ، در عرفان مرگ ، فقر و درویش به معنایی که ما فکر می کنیم نمی باشد ، در عرفان دنیایی خارجی وجود ندارد و کلیه هستی را درون انسان می داند و انسان کامل را کسی می داند که فاقد هویت و منیت باشد. حیطه های عرفانی به بحث های مفصلی از قبیل خداشناسی ، تجلی ،فطرت ،  راز هستی ، اکل و ماکول ، اضداد ، اعیان ثابته ، لطف و قهر، اخلاق ، مرگ ، اندیشه ، استدلال و منطق و قیاس ، انسان شناسی ، خود شناسی (شناخت نفس) ، جان ، سفر به درون ،امیال انسانی ، فقر ، فنا و بقا ، حال و مقام ، توکل ، طلب ، جبر و اختیار ، غم و شادی ، درد ، صبر،  ضمیر ناخودآگاه ، علم و شناخت ، خیال ، تناسخ  ، خیر و شر ، عشق ، ایمان ، قرب ، حواس باطنی ، خواب و رویا و ... می پردازد. پس حیطه عرفان بسیار مفصل و بزرگ می باشد .

 

منابع شناخت عرفان :

عموما برای شناخت عرفان دو شاخه وجود دارد، عرفان نظری و دیگر عرفان کاربردی .عرفان نظری به مباحث عموما پیچیده و در آمیخته شده با نقلیات و اصطلاحات و منطق های خاص خود می پردازد و عرفان عملی عموما حاوی روش های کاربردی و عملی که به بیان خود تصوف و عرفان می پردازد.

بهترین مراجع که دو دسته هستند یکی کتب نثر هستند و دیگر به نظم. آثار منظومه عموما آثار مشهور شعرای عرفانی ما می باشند که دو دسته تعلیمی دارند و دسته دیگر که به بیان حالات عشق می پردازد نظایر غزلیات حافظ و سعدی و مولانا. اما دسته تعلیمی عموما از طریق بیان حکایات منظوم به تعالیم می پردازند که چند از مشهور ترین منظومه های تعلیمی عرفانی که غالبا در قالب مثنوی سروده شده اند در پایین معرفی شده :

مثنوی معنوی -  مولانا

منطق الطیر – عطار نیشابوری

الهی نامه – عطار نیشابوری

مصیبت نامه – عطار نیشابوری

اسرار نامه – عطار نیشابوری

حدیقه الحقیقه – سنایی

مخزن الاسرار – نظامی گنجوی

گلشن راز –  محمود شبستری

سعادت نامه – محمود شبستری

از آثار مشهور و مرجع عرفانی بصورت نثر هم می توان فیه ما فیه مولانا ،آثار و مقامات بایزید بسطامی ، شیخ خرقانی ، ابوسعید و .. .که عموما در کتاب هایی اسرار التوحید و تذکره اولیا عطار بیان شده است . عجایب نامه محمود همدانی ،  فصوص الحکم ، فتوحات مکیه ابن عربی و فصوص الحکم فارابی  ، بدیع الوقایع ، بدایه المجتهد ، برهان قاطع ، تاریخ الحکما ، تحفه الملوک ، تحف العقول ، تحفه الصدیق و... که عموما عربی هستند ، از مراجع مشهور عرفان نظری می باشند.     

 

 

 

مردن در راه عشق و لاف در عشق

 

مردن در راه عشق

همانطور که می دانیم و قبلا هم گفتیم در عرفان مُردن مفهوم سر را زمین گذاشتن و از این دنیا رفتن را ندارد.از آنجا که در حکایات بالاترین درجه ابراز عشق به معشوق ، گذشتن از جان خود می باشد برای رسیدن به حضرت عشق و حقیقت نیز که از اهداف عرفان هست سالک باید بمیرد ولی از خود بمیرد و این مفهوم مردن از خویش را در مقاله ای جدا گفتیم و به آن رجوع کنید. نیست شدن یا "مُردن از خود" مفهوم کشتن نفس و از بردگی نفس رها شدن می باشد.

در زیر دو حکایت جالب طبق معمول یکی از مثنوی شریف و یکی از منطق الطیر انتخاب کردیم که به مفهوم مردن در راه عشق می پردازد .این حکایات زیبا قابل تامل هستند و به ما یاد می دهد که شرط اینکه برای معشوق خود (حضرت عشق و حقیقت) ابراز عشق و وصال کنیم باید از خویش بمیریم.

در هر دو حکایت به یک سناریو می پردازند ولی دو پایان مختلف دارند.

حکایت آن عاشق که با معشوق خود بر می شمرد  (از مثنوی مولانا)

یک عاشق زمانی که به معشوق خود رسید از درد و رنج هایی که برای رسیدن به وی می کرد می گفت :

آن یکی عاشق پیش یار خود     /     میشمُرد از خدمت و از کار خود

کز برای تو چنین کردم چنان    /     تیر ها خوردم در این رزم و سنان

سنان یعنی سر نیزه (یعنی در این رزم چه تیر ها و سرنیزه هایی که نخوردم)

مال رفت و زور رفت و نام رفت     /    بر من عشقت بسی ناکام رفت

هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت  /     هیچ شامم با سرو سامان نیافت

اینها گفته های عاشق به معشوق بود که بخاطر تو به این روز افتادم و این حرف ها.خلاصه

آنچه او نوشیده بود از تلخ و درد     /       او به تفصیلش یکا یک می شمَرد

نه از برای منتی بل می نمود        /       بر درستیِ محبت صد شهود

یعنی این حرف ها را به معشوق برای منت گذاشتن نمی گفت بلکه از روی محبت خالصانه می گفت.

حالا جواب معشوق :

گفت معشوق این همه کردی و لیک      /    گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک

کآنچ اصل اصل عشقست و ولاست      /       آن نکردی اینچ کردی فرع هاست

گفتش آن عاشق بگو کان اصل چیست؟         /      گفت اصلش مُردنست و نیستی ست

تو همه کردی ، نمُردی ، زنده ای       /        هین بمیر ار یار جان بازنده ای

هم در آن دم شد دراز و جان بداد       /        همچو گل درباخت و سر خندان و شاد

 

معشوق گفت اینها که گفتی فرع ها هستند و ان کار اصلی را که مردن هست انجام ندادی .تو هنوز زنده ای باید بمیدری .این عاشق برای اثبات عشقش توانست اصل اصل عشق که مردن هست را بجا بیاورد

و در ادامه یک حکایت زیبا از منطق الطیر بیان می کنم که در انجا عاشق فقط لاف عشق را زد و در برابر شرط عشق باخت.

 

حکایت عاشق شدن مفلس از پادشاه (از منطق الطیر عطار)

 

بود اندر مصر شاهی نامدار   /     مفلسی بر شاه عاشق گشت زار

چون خبر آمد ز عشقش شاه را     /     خواند حالی عاشقِ گمراه را

گفت " چون عاشق شدی بر شهریار    /    از دو کار اکنون یکی کن اختیار 

یا به ترک شهر وین کشور بگوی     /    یا نه ، در عشقم ، به ترک سر بگوی

با تو گفتم کارِ تو یکبارگی       /     سر بُردین خواهی یا آوارگی؟ "

همانطور که از شعر مشخصه شخصی عاشق پادشاه شد و خبر به گوش پادشاه رسید و به درگاه اون آوردنش. پادشاه گفت دو شرط دارم یا از این شهر و دیار برو و عشقم را فراموش کن یا در راه عشقم باید سرت را بدی.

چون نبود آن مردِ عاشق مردِ کار   /      کرد او از شهر رفتن اختیار

چون برفت آن مفلسِ بی خویشتن     /     شاه گفتا " سر ببّریدش ز تن" 

وقتی شخص ترک آن دیار را اختیار کرد شاه گفت "سرش را از تنش جدا کنید"

حاجبی گفتا که " هست او بی گناه     /      از چه سر برّیدنش فرمود شاه؟"

شاه گفتا "زان که او عشاق نبود    /     در طریقِ عشقِ من صادق نبود

گر چنان بودی که بودی مردِ کار    /    سر بُریدن کردی اینجا اختیار

هر که سر بر وی به از جانان بود     /    عشق ورزیدن برو تاوان بود 

گر زمن او سر بردین خواستی     /    شهریار از مملکت برخاستی

بر میان بسته کمر در پیش او        /   خسرو عالم شدی درویش او

لیک چون در عشق دعوی دار بود     /    سر بریدن سازدش نهمار زود

هر که در هجرم سرِ سر دارد او     /   مدّعی ست و دامن تر دارد او

این بدان گفتم که تا هر بی فروغ      /    کم زند در عشق ما لافِ دروغ ."

وقتی که از شاه دلیل این دستور را پرسیدن پادشاه گفت "که اون در عشق من صادق نبود والا سر بریدن را اختیار می کرد که در آن صورت من کمر بسته به خدمت اون در می آمدم و این نشان می دهد که او مدعی بیش نیست و دنبال هدفی برای خودش هست برای همین من این دستور را دادم تا هر بی فروغی دم از لاف عشق نزند."

گر به دعوی عزمِ این میدان کنی    /     سر دهی بر باد و ترک جان کنی

سر به دعوی بیش ازین مفراز تو     /      تا به رسوایی نمانی باز تو

 

نتیجه گیری حکایات :

نکته اخلاقی

اگر نیک بنگریم این پدیده درس بزرگی به ما می دهد و در همه حیطه کاربرد دارد از کسی که در مقابل بالادستش در سیستم های اجتماعی دم از عشق و وفاداری می زند تا برسد در مذهب که همه ما عادت کردیم به قفل های مزارهای بزرگان آویزان شویم و گریه زاری بپردازیم تا حتی در درگاه خدا به دعا و شیوه و گریه و زاری بپردازیم سوالی مطرح می شود. آیا در این مراحل ما لاف می زنیم و برای خود و حفظ و جایگاه و منافع خود دست به این چاپلوسی ها می زنیم؟ آیا شمردن خدا با هزاران صفت و این حرف ها چیزی جدای از چاپلوسی و طلب حاجت های دنیوی برای خودمان نیست؟اگر کسی هیچ نیاز مالی نداشت و در رفا به سر می برد آیا هیچ یاید از اینان می کردند؟ لاف وفاداری و چاپلوسی در زندگی ما رخنه کرده و یاد گرفتیم بدون توسل به این امر زشت به چیزی نمی رسیم و بالا دست هم فکر می کند بدون این امتیازی در اختیار ان قرار نمی دهد.

نکته عرفانی و روحی    

نکته معنوی که این داستان به ما می دهد این است که همانطور که در حکایات مختلف این بیان می شود که معشوق از عاشق می خواهد باید حاضر شود خالصانه بمیرد ، حضرت عشق و حقیقت هم برای کسی که می خواهد به او برسد و بیان عشق می کند شرطی می گذارد و می خواهد که در راه عشق اوی از خویش بمیرد یعنی این نفس خود را بکشد و از هویت و خود نجات یابد و این در جای جای عرفان بیان شده و این است شرط عشق .  البته این بحث مرگ از خود بحث غنی و بزرگی در عرفان هست که در آینده به حکایات و آموزه های بسیار بیشتری می پردازیم.