هستی درون
امروز بعد از ماه ها آمده ام اما با دستی پُر که امیدوارم خواننده با خواندن دقیق این پست به اسراری از این هستی پی ببرد که عموما بن مایه عرفان است و باعث می شود خواننده با دید متفاوتی از این دنیایی که تا امروز بصورت یک توهم ذهنی می دیده به سرچشمه آن پی ببرد!!!
هستی درون (تفسیر یکی از اسرار های هستی)
بارها از خودمان می پرسیم هستی چیست و از کجا سرچشمه می گیرد و سرچشمه ی حیات چیست. متفکران باستان به این سوال بنیادی از دریچه های متفاوتی نگاه می کردند که باعث بوجود آمدن مکتب های مختلف فکری شده است. در این سوال اساسی یک سوال دیگر مطرح می شود که ماهیت دنیایی که می بینیم یا همان هستی چیست؟ آیا همان ماهیتی که می بینیم هست یا نه در ذهن ماهیت متفاوتی می بینیم. در این قسمت قصد نداریم به این بحث بپردازیم که بیشتر در حوزه فلسفه و عرفان نظری بیان می شود. در اینجا ما می خواهیم به این سوال اساسی و زیبا بپردازیم که آیا این دنیا و هستی که بصورت روزمره می بینیم در کجا قرار دارد یا حداقل این است که از کجا سرچشمه می گیرد.
آثار و الا
همانطور که می دانیم بر اساس تفکر ما انسان ها وجود در دنیا دو قسم دارد. یکی خالق که همان واجب الوجود است و دیگری مخلوق که بدان ممکن الوجود گویند .این اصطلاحات فلسفی هست که برای کلمات عامیانه خدا و خلقیاتش بیان می کنیم. در اینجا ما بعنوان یک انسان به جهان هستی نگاه می کنیم و می بینیم که دو جهان می بینیم یکی جهان بیرون و دیگری جهان درون. منظور از جهان درون همان تصویر های ذهنی و خاطراتی که داریم و انعکاس تصاویری که می بینیم می باشد و برای اینکه اثبات کنیم چنین جهانی (یعنی جهان درون) وجود دارد کافی است چشمای خود را بسته و به تصاویری فکر کنیم. بعضی از متفکران بر این باورند که جهان درون انعکاس جهان بیرون است و تصاویر و اشیایی که در بیرون می بینیم به همان شکل و ماهیت در درون ذهن ما شکل می گیرد و ما آنرا حس می کنیم و عموما سرچشمه جهان را همان جهانی که به چشم می بینیم تصور می کنند، به این تفکرات عموما رئالیسم می گویند و انسان های عامی هم همین تصور را دارند. در مقابل افرادی هستند که این بحث را قبول ندارند و عموما ماهیت دنیای بیرون را متفاوت از چیزی که درون ذهن ما شکل می گیرد بحساب می آورند و این تفکر ایده آلیسم گویند.
تفکر عرفا
در عرفان نیز به این بحث پرداخته شده است. آن چیز که ذهن همه ما را بخود جذب می کند این است که آیا چیزی که ما از طریق حواس پنجگانه خود درک می کنیم و باعث می شود شناخت در ذهنمان صورت پذیرد همان ماهیتی دارد که در بیرون وجود داشته؟ در قدیم عموما شکی در ذهن متفکران ایجاد می شد که ماهیات متفاوت باشد ولی خیلی ها این تفاوت را قبول نداشتند و ندارند. حتی انسان های امروزی هم چنین می پندارند. برای مثال همه صداهایی که می شنویم و همه تصاویر و رنگ هایی که می بینیم همه فکر می کنند که اینها دقیقا به همین شکل و ماهیتی که مبینیم در بیرون قرار دارند اما خوب است در اینجا از دید عرفان بنگریم و تطبیقی از علوم عقلی مثل فیزیک می تواند به ما در بیان این ادعا کمک کند.
عرفا اعتقاد دارند که اشیایی واقعا وجود ندارند و اینهایی که می بینیم سرچشمه در درون وجودمان دارد ولی قبل ازاینکه به این بپردازیم یک گام به عقب برمیگردیم. فرض کنیم مکانی وجود داشته باشد که انسان یا موجود زنده و شنوایی وجود ندارد ، آیا اگر صدایی در آنجا (مثل صدای قطع درختی یا صدای رعد وبرق آسمان و ... ) تولید شود آیا این صدا وجود خواهد داشت؟ اگر از افرادی باشید که عادت به جواب دادن سریع باشید مسلما می گوید که "بله صدایی تولید می شود اما شنیده نمی شود چون موجود شنوایی در آنجا وجود ندارد" اما این جواب عموما یک جواب انسان عامیانه خواهد بود که عمریست دنیا را به همین صورت نگریده ولی اگر همان شخص بخواهد ساعت ها وقت صرف فکر کردن به چنین سوالی کند مسلما چیزهایی کشف می کند که حقیقتا حیرت آور خواهد بود.
در فیزیک اثبات شده که وقتی صدایی تولید می شود درواقع امواجی تولید می شود و این امواج چیزی نیستند جز انقباض و انبساط سریع ملکول ها در هوا در واحد زمان! یعنی عموما صدایی وجود ندارد، فقط و فقط این حرکت ملکول ها به گوش ما می رسد و ما این ارتعاشات را در درون ذهنمان که درواقع یک پردازشگر است بصورت صدا می شنویم و ما فکر می کنیم این صدا با همین ماهیت در بیرون وجود داشته است. حالا با دقت دوباره اون سوال را فکر کنید آیا باز عقیده خود را خواهی داشت؟ در مورد رنگ هم چنین است یعنی چشم ما انسان ها است که نسبت به طول موج انعکاس شده از هر سطح (بسته به ماهیت سطح جشم) بصورت یک طول موج دریافت می کند که این مغز ما هر کدام از این طول موج ها را بصورت رنگ های متفاوت می بیند یعنی اصلا چنین رنگ هایی که بصورت روزمره در دنیا می بینیم وجود خارجی ندارند و صرفا این تصاویری هستند که مغز ما از ورودی هایی که صرفا طول موج هستند (یعنی زمان در آن دخیل است) می سازد!!
این صدا و رنگی که گفتیم فقط دو مثال ساده بودند، کلیه عناصری که با حواس پنجگانه قابل دریافت هستند مثل مزه ، اشکال ، جنس ، روحیات و خلقیات ، مزاج و کلیه فعل و انفعالاتی که انسان حس می کند به همین صورت است. حالا تصور کنید دنیا به چه صورتی هست و ما به چه صورتی آنرا می بینیم و درک می کنیم . گذشته از اینکه دایره بینایی ما محدوده بسیار کوچکی از نورهایی است که واقعا در طیف الکترومغناطیس وجود دارند و دایره شنوایی ما طیف بسیار کوچکی از فرکانس های موجود در دنیا است و دایره لامسه و چشایی و بویای ما هم همین طور. با این مقدمه می توانیم نظر عرفا را بیان کنیم.
عرفا می گویند عموما اصلا جهان خارجی وجود ندارد و این تصاویر کاملا درونی هستند. یعنی این ذهن ماست که برای ما این طور تداعی می کند که همه چیز را از بیرون ببینیم و حتی خودمان هم برای خودمان بعنوان یک عنصر از این عالم یک شخصیت قائل هستیم اما واقعیت این است که اصلا چنین نیست. هستی عموما یک چیز است و ما هر کداممان خود و دایره حسی خود را بخشی از این هستی می یابیم در اینجا سوال دیگری پیش می آید پس این چیزی که می بینیم آیا همان چیزی هست که در درون داریم یا انعکاس چیزی است که در درون داریم؟ هستی در بیرون قرار دارد که ما تصوری از آن در درون دهنمان داریم یا اینکه سرچشمه هستی درون است که انعکاسی در بیرون دارد و ما آنرا در بیرون می بینیم؟ فلاسفه به هستی بیرون معتقدند اما عرفا نه. بقول ابوسعید ابوالخیر در یک رباعی که اسراری را بصورت پوست کنده عیان می کند خطاب به انسان می گوید :
ای نسخه ی نامه ی الهی که تویی / ای آیینه ی جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست / از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
یعنی در یک کلام هستی در درون ماست و ما برای رسیدن به هر چیزی و کیفیتی باید به درون خودمان بنگریم نه بیرون. زیرا نگریدن به بیرون جز درگیری با موهومات چیزی به وجود نمی آورد و مثل سرو کله زدن با سایه می باشد و قضیه همان داستانی است که در مثنوی مولانا بیان شده که یک شکارچی سالها به دنبال شکار سایه یک پرنده بود غافل از اینکه خود پرنده چیز دیگری بوده و جای دیگری.
بحث طلب از خود هم بحث مفصل عرفانیست است که در پست های بعدی به آن می پردازیم که بقول مولانا :
برای جلوگیری از طولانی شدن بحث به یک حکایت بی نظیراز حضرت مولانا می پردازیم که همین موضوع هستی درون را به زیبایی بیان می کند:
داستان از این قرار است که روزی صوفیی در یک باغ زیبا سر بر زانو نشسته بود و به مراقبه (مدیتیشن امروزی ها) رفته بود تا اینکه:
صوفیى در باغ از بهر گشاد / صوفیانه روى بر زانو نهاد
پس فرو رفت او به خود اندر نغول / شد ملول از صورت خوابش فضول
که شخصی از آنجا گذشت و مراقبه صوفی را برهم زد و به او گفت :
که چه خسبى آخر اندر رز نگر / این درختان بین و آثار و خضر
امر حق بشنو که گفته ست انظروا / سوى این آثار رحمت آر رو
شخص به صوفی گفت که چرا خوابیدی؟ مگر خدا نفرموده است که به آثار نگاه کنید پس چرا خوابیدی و به این درخت و گل و بلبل و... نگاه نمی کنی؟ صوفی جواب داد:
گفت آثارش دل است اى بو الهوس / آن برون آثار آثار است و بس
باغها و سبزه ها در عین جان / بر برون عکسش چو در آب روان
صوفی پاسخ داد ای بول الهوس ظاهر بین، آثار خداوند درون دل و جان انسان است و این چیزی هایی که می بینیم همگی انعکاس آثاری هست که در دل وجود دارد(آثارِ آثار)
آن خیال باغ باشد اندر آب / که کند از لطف آب آن اضطراب
باغها و میوه ها اندر دل است / عکس لطف آن بر این آب و گل است
و می گوید همانطور که تصور در آب منعکس می شود انعکاس تصاویر دل و جان بصورت این باغ دیده می شود.
گر نبودى عکس آن سرو سرور / پس نخواندى ایزدش دار الغرور
جمله مغروران بر این عکس آمده / بر گمانى کاین بود جنت کده
مى گریزند از اصول باغها / بر خیالى مى کنند آن لاغها
انسان های مغرور یعنی انسان های دنیا طلب که هست و ظاهر بین هستند همگی با این عکس دست و پنجه نرم می کنند. و از اصول این وجود و هستی بی خبر استند و درواقع اگر باخبر هم باشند می گریزند.
اى خنک آن را که پیش از مرگ، مرد / یعنى او از اصل این رز بوى برد
در اینجا مولانا می گوید ای خوش بحال کسی که پیش از مرگ زمینی اش مُرد (یعنی به این اسراری که گفتیم پی بُرد و این منزله همان مرگ و جدایی از این دنیای توهمی است).