ابو سعید ابوالخیر از عارفان بزرگ قرن چهارم در خراسان بود که از وی مقامات و تعلیمات بسیاری بجای مانده است و در شعر گفتن نیز رباعیاتی دارد که در آینده آنها را معرفی می کنیم. ولی این رباعیها چندان محبوبیت داشته اند که نوعی جنبه قدسی و الهی بخود گرفته است تا انجا که بجای اوراد و ادعیه خوانده می شده است و مانند ذکر ،تکرار آن در ازمنه ی خاص می پرداختند و بوسیله آن از خداوند حاجت می طلبیدند.

از نظر من وی به جنبه های روانشناسی و کاربردی عرفان می پرداخت و در تعلیمات وی بسیار می بینیم که درس هایی به ما می دهد که در تمامی دوران بشری کاربردی است و شگفت آور. امروز به یکی از آموزه های او به یکی از مریدانش که امروزه در قالب داستانی شیرین درآمده می پردازیم : "برگرفته و ساده نویسی شده از کتاب اسرار التوحید "

"حسن مؤدب" که مرید خاص ابوسعید بود و از یک خانواده سرشناس شهر ، با همه ارادتی که به شیخ داشت ، هنوز پاره ای از کشش ها و رعونت ها در او باقی بود. یک روز شیخ بدو فرمان داد تا برود و از دورترین نقطه ی شهر نیشابور مقداری دل و جیگر و شکنبه ی گوسفند بخرد و با خود حمل کند و به خانقاه (خانقاه خانه ی دراویش است) آورد .این کار برای حسن از دشوارترین تجربه ها بود زیرا می دید که تمام مردم شهر او را می بینند که مقداری دل و جیگر و شکنبه را در کواری کرده  (در پرانتز بگم ظاهرا در گذشته این قسمت های گوسفند از غذاهای فقرا بوده و دور ریز افراد عادی بوده و حتی می تونین از پدربزرگ هاتون هم بپرسید و  مثل امروز چنین قیمت و ارزشی نداشته ) و بر دوش گرفته است و خون و کثافت از سر تا پای او می ریزد. در هر گامی که برمیداشت از شرم آب می شد با این همه فرمان شیخ را اطاعت کرد و هر طور بود این عمل دشوار را به سامان رساند.

وقتی به خانقاه آمد شیخ دستور داد تا این کوار دل و جیگر و شکنبه را به نقطه مقابل مسیری که رفته بود ، به دورتر جای شهر ببرد و در چشمه ای که آنجا هست بشوید و به خانقاه آورد. رسوایی در برابر نیمی از مردم شده کم بود که حالا باید نیمه ی دیگر شهر را با همان حالت بپیماید (ظاهرا خانقاه در مرکز شهر بوده ) .این بار بر شرمساری و سرشکستگی حسن ، خستگی نیز افزوده شد.اما هرطوری که بود شکنبه ها و دل و جیگر را در کوار قرار داد و بردوش گرفت و عرق ریزان و خون و کثافت بر سر و روی چکان نیمه ی دیگر شهر را پیمود. وقتی که ماموریت خویش را تمام کرد و آن کوار را به دورتر نقطه ی شهر ،در آن سوی دیگر مسیر قبلی ، برد و شست و باز آورد برایش یقین حاصل شده بود که از آبرو و حیثیت شخصی و خانوادگی او چیزی دیگر برایش باقی نمانده است.به هرگونه بود کار را سامان داد و خود را به خانقاه رسانید.خسته و کوفته و آبرو رفته.

بو سعید ، وقتی حسن را در آن حال دید گفت : باید بی درنگ به حمام بروی و شستشو کنی و لباس های پاکیزه و نو بپوشی و در تمام مسیری که در دو سوی رفته بودی ، یکبار دیگر قدم زنان حرکت کنی و از یک یک آیندگان و روندگان و کسبه آن راسته بازار بپرسی که آیا شما کسی را دیده اید که کواری پر از دل و جیگر و شکنبه ، عرق ریزان و خون و کثافت از سر و روی چکان ، در این مسیر می رفت یا می آمد؟ حسن فرمان شیخ را اطاعت کرد و بعد از شستشو و پوشیدن لباس های پاکیزه و نو رفت و در تمام مسیر از یک یک مردم و دکان داران پرسید و آنها ، همه، اظهار بی اطلاعی کردند و نزد شیخ آمد و بوسعید پرسید چه گفتند؟ حسن گفت هیچ کس چنین کسی را ندیده بود! بوسعید گفت : "آن تویی که خود را می بینی و الّا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست .آن نفس توست که تو را در چشم تو می آراید .او را قهر می باید کرد ... و چنان باید به حقش مشغول کنی که او را پروای خود و خلق نماند"

گفته شده است بعد از این جریان حسن چون این حالت را دید از بند خواجگی و حُبّ جاه بکلی بیرون آمد و آزاد شد. شبانگاه وقتی در خانقاه سفره انداختند و صوفیان مشغول طعام شدند ، شیخ روی به اصحاب کرد و گفت:  " بخورید که امشب خواجه وای حسن را می خورید!"